#مهسا_پارت_101

با یادآوری مرگ پدرم،دوباره به هق هق افتادم.نیما دستامو محکم فشار دادولی حرفی نمیزد.میدونست به این اشکا احتیاج دارم.بعد از چند لحظه ادامه دادم:
--بابام برای همیشه رفت...رفت و ما رو تنها گذاشت...کار پسرش باعث شد که از غصه دق کنه!روزگار سیاهمون،سیاهتر شد.پدرمو تنهای تنها خاک کردیم.میلاد سنگدل حتی برای خاکسپاری هم نیومده بود.انگار طلسمش کرده بودن.دوری از بابام از یه طرف،حال روز مادرم و دلتنگیهاش از طرف دیگه خیلی بهم فشار می آورد!منم که هنوز سنی نداشتم و نمیدونستم باید چیکار کنم!حتی چند بارم میخواستم از میلاد کمک بگیرم اما پشیمون شدم.برادری که اون همه بلا سرمون آورده بود دیگه مهر و عاطفه ش کجا بود؟دو ماه بعد فوت بابا...درست تو روز تولدش...مامانمم از دست دادم...من یه دختر تنها...که هیچکاری بلد نبود و هیچکسی رو نداشت حالا دیگه نه پدری داشت نه مادری!
بعد فوت مامان بالاخره میلاد رو دیدم.انگار یادش افتاده بود خواهری هم داره.گفت منو میبره پیش خودش تا تنها نباشم.نمیخواستم قبول کنم چون به طرز عجیبی ازش کینه گرفته بودم اما چاره ای نداشتم.نمیتونستم تو اون شهر تنها باشم.خونمون...تنها یادگار پدر و مادرمو فروخت و منو برد پیش خودش!فکر میکردم اونجا...تو خونه برادرم خانومی میکنم اما اینطورام نبود...من شدم خدمتکار مخصوص خانومش،از صبح تا شب باید مطیع امر اون میشدم.اگه یه کار اشتباهی میکردم تنبیه میشدم.یه بار جلوی داداشم بهم سیلی زد.ضربه اون سیلی از سکوت برادرم در مقابلش اینکار برام دردناکتر نبود...منی که از گل نازکتر بهم نمیگفتن حالا توی اون خونه حتی حق خندیدنم نداشتم.تنها کاری که اجازه میدادن انجام بدم و از نظر خودشون لطف بود این بود که میذاشتن پنجشنبه ها سر خاک برم و با خانوادم باشم!
یه سال به همین منوال گذشت.یه سال که برای من بدترین سالهای عمرم بود.یه شب داداشم یه مهمونی ترتیب داد.تو اون مهمونی متوجه نگاههای حریصانه یکی از همکاراش روی خودم میشدم.یه مرد چهل ساله که از زنش جدا شده بود.بعد مهمونی رفتار میلاد و زنش به کل باهام عوض شد.ازم کار نمیکشیدن،اجازه میدادن هر کاری میخوام بکنم تا اینکه فهمیدم علت این تغییر رفتارشون واسه چیه؟میلاد...میلاد میخواست منو وادار کنه که با همون همکارش که خیلی هم پولدار بود ازدواج کنم!
سکوت کردم.نگاهی به ابروهای گره خورده نیما انداختم ...ای کاش میتونستم تو آغوشش برم:
--وقتی دیدن راضی نمیشم کتکم زدن،تهدیدم کردن،اونقدر اذیتم کردن که ناچار به قبول کردن این کار شدم...اما شب عقد...خودکشی کردم!!!
سرمو پایین انداختم و آستین پیراهنمو بالا زدم.دستمو به نیما نشون دادم و گفتم:
اون شب حاضر بودم هر کاری بکنم اما دستم تو دستای اون آدم نره،رگ خودمو زدم،دیگه نمیخواستم تو این دنیا باشم اما...اما از شانس بد من به موقع فهمیدن و نجاتم دادن!
نیما با اخم به زخم توی دستم نگاه کرد و گفت:
-چرا هیچوقت متوجه این زخم نشدم؟!
نگاش کردم و گفتم:
-آخه اون لباس فرم دستمو کاملا می پوشوند...البته منم راضی بودم چون اینطوری کمتر چشمم بهش میفتاد،میخواستم چشمم به گذشته خودم نیفته،نمیخواستم هر بار که چشمم به این زخم میفته یاد بدبختیهام بیفتم.یاد اینکه برادرم چطور به من به چشم یه کالا نگاه میکرد.یه کالا که با فروختنش به جاهای بالاتری میرسید.بعد اون شب دیگه بهشون اهمیتی نمیدادم.خودمو تو اتاق حبس میکردم.هر کاری میگفتن عکسشو انجام میدادم.اونا هنوزم بیخیال این ازدواج نشده بودن.یه روز...یه روز که هردوشون بیرون بودن وسایلمو جمع کردم و فرار کردم.برام مهم نبود کجا برم فقط دیگه نمیخواستم پیش اونا باشم.پیش کسایی که از غریبه ها هم بدتر بودن.شب تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده...جایی رو نداشتم برم،مزاحمای خیابونی،دخترای فراری تو پارک،من فرار نکرده بودم که مثه اونا باشم؛من فقط یه کم آزادی و آرامش میخواستم،میخواستم واسه خودم زندگی کنم.توی پارک یه پسری همش دنبالم بود،خیلی ترسیدم.اونجا...اونجا خانواده ستایشو دیدم.فوری رفتم پیششونو ازشون کمک خواستم.میدونم که خدا اونا رو سر راهم گذاشت،گذاشت که دیگه بدبخت تر از اینی که هستم نشم.ماجرای زندگیمو براشون تعریف کردم.وقتی اونا بهم گفتن قراره باهاشون به تهران برم باورم نشد.نمیدونم خدا زیادی دوسم داشت یا اون خانواده زیادی مهربون بودن که اینقدر کمکم کردن.هر بار که میخواستم واسه کار جایی برم باید نگاههای عصبانی عموتونو به جون میخریدم.همیشه میگفت تو هم مثه دختر خودم میمونی و نمیخوام خونه کسی کار کنی اما من راضی بودم.تا کی میخواستم به کسی متکی باش؟گهگاهی یاد گذشته م می افتادم.وقتی یادش می افتادم تمام تنم می لرزید.از این فکر که اگه می موندم چه بلایی سرم می اومد.دیگه هیچوقت پامو تو شیراز نذاشتم فقط یه بار...اونم چند مدت بعد فرارم،میخواستم ببینم میلاد چیکار میکنه که فهمیدم با خانواده زنش رفته آمریکا....برای همیشه؛اون خیلی مفت و ارزون من و خانوادش رو فروخت.منم برای همیشه فراموشش کردم.ستایش همیشه مثه یه خواهر در کنارم بود.آخرین جایی که بودم خانواده ای بودن که یه پسر مجرد داشتن که یه بار میخواست...میخواست بهم دست درازی کنه منم از اونجا زدم بیرون.یه مدت بیکار بدوم که ستایش...شما رو بهم معرفی کرد.گفت که کارگر تمام وقت میخواین؛عمو رضا اجازه نمیداد،میگفت"نیما تا حالا هر کی رو رفته خونش فراری داده؛نمیخوام یه وقت با تو هم همین کار رو بکنه اما اونقدر ازش خواهش کردم تا اجازه داد بیام اینجا...و الانم که در خدمت شما هستم!
لبخند نیماباعث شد منم لبخند بزنم...احساس سبکی میکردم واینو مدیون نیما بودم...
- بابت خانوادت متاسفم،همینطور به خاطر سختی هایی که کشیدی اما...اما تو واقعا قابل ستایشی...چون تونستی رو پای خودت بایستی،تونستی دووم بیاری؛شاید هر کس دیگه ای جای تو بود کم می آورد!
-ممنونم
-میتونم یه سوال بپرسم؟
-بله...حتما

@romangram_com