#ما_پنج_نفر_پارت_438
_بپا یوقت ذوق مرگ نشی من رفتم شب بخیرورفتم سمت در.
_سارا...؟؟
برگشتم سمتش
_هان؟
_کی میگی بهش؟
_حالافکرامومیکنم میگم بت!
_عه سارا این ک دیگه فکرکردن نداره.
_سامی کاری نکن که بگم پشیمون شدما!!
_باشه....باشه...هرچی توبگی فقط لطفازودتر....
بعدشم ساراخانوم یادت باشه انقد اذیتم کردی نوبت منم میرسه!!لبخنددندون نمایی بهش زدم و ازاتاق رفتم بیرون و رفتم سمت اتاق خودم. لباساموو دراوردم و ارایشم رو هم پاک کردم و موهامم بازکردم و رفتم سمت حموم ویه دوش پنج دیقه ای گرفتم ولباساموپوشیدم ورفتم که بخوابم که صدای گوشیم بلندشد.
رفتم سمتش وبرش داشتم یه پیام بودازطرف منگلم(آرسام) بازش کردم که دیدم نوشته بود:
(لبت'نه'گویدوپیداست میگویددلت'آری'
که اینسان دشمنی،دیعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آیدآیااززبانی این همه شیرین
romangram.com | @romangram_com