#ما_پنج_نفر_پارت_435
این دفعه شمرده شمرده گفت:
من...آلارو...میخوام...
_بعدشماازکی به این نتیجه رسیدی؟لابدازامشب؟
_نه آجی فقط ازامشب نیست.
توالان خیلی وقته که بالعیاواینادوستی .
خب باهم رفت و آمدخانوادگی داشتیم منم دوسال پیش بهش حس پیداکردم ولی باخودم میگفتم که فقط یه حس بچه گانس.
ولی الان اینطورفکرنمیکنم....
سامیاربااین که ازمن کوچیکتربودولی بیشتروقتاباهام دردودل میکرد...
رفتم کنارش روی تخت نشستم و گفتم:
داداشی به خودشم گفتی؟
_نه اجی میخواستم اول ازخودم مطمئن شم وبعدبهش بگم چون اگه ازخودم مطمئن نمیشدم وبه اون میگفتم ممکن بوددرگیراحساسات بشه و بعدحس من ازبین بره واون شکست بخوره!
بااین حرفش اشک توی چشمام جمع شد!
romangram.com | @romangram_com