#ما_پنج_نفر_پارت_373
این به اون در!
_چطور تا همین چن دیقه پیش پات درد نمیکرد؟
_خب دیگه!
_نازنکن پاشو بقیه دخترا آرزوشونه من باهاشون برقصم!
_اون دخترا فقط ظاهرت و دیدن وگرنه نمیدونن چه آدمی هستی؟
_چه آدمی هستم؟
_بماند!
آرسام با یه حرکت سریع دستمو کشید و منو برد وسط و به مخالفت های منم توجهی نکرد!
البته فقط میخواستم یکم نازکنم.
روبه روی هم وایسادیم و شروع کردیم به رقصیدن من بااون کفشا تاگردنش بودم...
توچشماش زل زده بودم اونم توچشمام زل زده بود هردو خیلی باآرامش داشتیم میرقصیدیم و هیچ توجهی به اطراف نداشتیم و تو چشمای هم غرق شده بودیم.
چشمای آرسام از آسمون شب هم تیره تر بود و برق چشماش مث ستاره های تو آسمون بود.
romangram.com | @romangram_com