#ما_پنج_نفر_پارت_342
یکیو می خوام که آرومم کنه یکی که امیدم باشه بابا منم خسته شدم... شکسته شدن خواهرمو دیدم و دم نزدم...
ناامیدی برادرمو دیدم و کاری نمی تونم بکنم...
چی کار کنم خدا؟
چی کار کنم؟..
حال آروینم که تعریفی نداره اونم بالاخره ساغرو دوست داشته و الان حالش گرفتس.
حق هم داره فکر می کنه پارسا عشقشو دزدیده ولی بیچاره کاری نمی تونه بکنه...
آرسام هم خیلی تو داره و اصلا حالشو بروز نمی ده ولی خب داداشمه من می شناسمش می دونم که اونم حالش بده چون بالاخره سارا دختر خالش بوده..
ناموسش بوده...
کی طاقت داره ببینه ناموسش صحنه ی تعرض به خواهرشو دیده؟...
کی طاقت داره ببینه ناموسش دزدیده شده؟...
کی طاقت داره ببینه نزدیک بوده به تنها فردی که از فامیل مادریش باقی مونده تا مرز تجاوز پیش بره؟؟
فقط برای امیر و عرفان خوشحالم خداروشکر که به عشقشون رسیدند... ماشینو روشن کردم و به سمت خونه ی دخترا حرکت کردم باید به ساغر و پارسا کمک کنم فقط خدا کنه بتونم... دستمو روی زنگ گذاشتم چند ثانیه بعددر باز شد از حیاط رد شدم و وارد خونه شدم زهرا رو جلوی در دیدم یه بلوز زرشکی به همراه یه شلوار مشکی پوشیده بود ناخودآگاه یاد اون روز افتادم...
اون رقص عربیه فوق العاده...
اون لباس دو تیکه ی آتشی..
romangram.com | @romangram_com