#ما_پنج_نفر_پارت_341


زهرا ولعیا و فاطمه هم که حال خوشی ندارن و هنوز تو شوک اون اتفاقن..

حال پارسا هم که دیگه تعریفی نداره ساغر پسش زده ولی خب من می فهممش ساغر غرورش زیاده و طاقت پس زده شدن نداره.

حالا هم که اون اتفاق افتاده و اعصابشو ضعیف کرده می ترسه پس زده شه ...

رابطه ی پارسا و آروینم شکرآب شده و در حد یه سلام و خداحافظی با هم حرف می زنند...

دستمو توی موهام کشیدم.

منم که دیگه حالم تعریفی نداره خیلی خستم دیگه نمی کشم.

روزهای خیلی بدیه و همه ما آرزومونه زودتر این روزای لعنتی تموم شه.

چقد با دایی بحثم شد که ساغر بی گناهه و تقصیری نداره.

هیچ وقت دایی رو انقد خشمگین و شکسته ندیده بودم.

دایی من و بابای سارا خورد شدند.

به شخصه دیدم کمر جفتشون خم شد.



ماشینو زدم کنار و سرمو گذاشتم روی فرمون..


romangram.com | @romangram_com