#ما_پنج_نفر_پارت_320

حدود دو ساعت گذشت و حال زهرا هیچ تغییری نکرد

_ ساغر؟

_ جونم آجی

_ بلند شو بریم ببینیم درمانگاه پیدا می کنیم یا نه؟

_ باشه بذار آماده شم الان میام بلند شدم و رفتم که آماده بشم...5 دقیقه بعد ساغر با عصبانیت وارد و با حرص به مانتوش اشاره کردو گفت:

من چی بگم به شما؟ هان؟



کی اومده تو اتاق من؟

من فقط همین یه مانتو رو گذاشته بودم بپوشم همه رو جمع کردم الان دو ساعت باید از ته ساک مانتوهامو بیرون بیارم

_ خب بابا چرا اینقدر حرص می خوری؟

من اومدم توی اتاقت قرصو بردارم که پام خورد به لیوان قهوت که نصفه خورده بودی و از اون جایی که شماشلخته تشریف دارید و وسایلت همیشه ریخته وسط اتاقت قهوه ها ریخت روی مانتوت..

فاطمه: خب حالا این بحث هارو ول کنید ساغر تو برو توی اتاق من مانتوی منو بپوش منم بعدا مانتوی تو رو می شورم...

ساغر: مرسی آجی...

ساغر:

romangram.com | @romangram_com