#ما_پنج_نفر_پارت_314

_ بچه ها وسایلتونو جمع کردید فردا صبح برمی گردیم تهرانا...

همه ی بچه ها گفتن که وسایلشونو جمع کردن...

دلم برای خونه ی مجردیمون تنگ شده بود...

دیگه خوابمون گرفته و می خوایم بریم بخوابیم...

پارسا که عصر با یه قیافه ی داغون از خونه زد بیرون و به صدا زدنای ما هم هیچ گونه توجهی نکرد و فقط گفت شاید شب دیر وقت برگرده و نگرانش نباشیم.

آروین هم که امروز فقط من دیدمش عصر وقتی که می خواستیم بریم بیرون فاطی و لعیا که زود تر آماده شده بودند رفتن توی ماشین و ساغر و زهرا هم توی اتاقاشون بودند که آروین از در پشتیه ویلا اومد تو و بعد از سلام و احوالپرسی مختصر رفت توی اتاق و درو بست!!

احسان ، آرسام ، امیر و عرفان هم که کارشون طول کشیده و هنوز بر نگشتند...

همگی شب بخیر گفتیم و به سمت اتاق هامون رفتیم...

5 دقیقه بود که با زهرا توی اتاق بودیم ولی هردوتامون بیدار بودیم و من داشتم به آینده ی نامعلوممون فکر می کردم.

تقه ای به در خورد و رشته ی افکارمو پاره کرد..

ساغر:

با مادر جون که حرف زدم کمی آروم شدم وقتی مادرجون داشت از صفات یه مرد خوب می گفت ناخودآگاه تصویر پارسا توی ذهنم نقش بست!!! تا شب فکر کردم و همه ی جوانب رو بدون دخالت دادن احساسم بررسی کردم و درآخر تصمیمو گرفتم....

قرار بود فردا برگردیم تهران از جام بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم که دخترا اومدند رفتم پایین و به همراه دخترا یکم فیلم دیدیم که من فقط نگاهم به تلویزیون بود و فکرم جای دیگه!!

یکم که گذشت از بس خسته بودیم شب بخیرگفتیم ...

romangram.com | @romangram_com