#ما_پنج_نفر_پارت_308

_ مرسی آبجی خوش بگذره بهتون.

_خواهش داداش..

خدافظ

_ خدا به همراهت..

به سمت اتاق رفتم و لباس هامو عوض کردم... به سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان کافی میکس درست کردم و مشغول خوردن شدم... به سمت اتاق ساغر حرکت کردم دستمو بردم بالا که در بزنم که با جمله ای که از فرد داخل اتاق شنیدم دستم روی هوا خشک شد...



ساغر:

قرار شد با بچه ها بریم لب دریا عشق و حال..

داشتم توی کمدم دنبال مانتوی کوتاه شیری رنگم می گشتم که در باز شد و زهرا اومد تو!!

به سمتش برگشتم و توبیخی نگاهش کردم که سرشو انداخت پایینو گفت:

اوپس... ببخشید حواسم نبود.

_پووووف از دست تو..

حالا چی کار داشتی؟

_ می خواستم بگم که...

romangram.com | @romangram_com