#ما_پنج_نفر_پارت_307
کلافه دستی توی موهام کشیدم:
حالا نمی شه خودت حرف بزنی؟_پارسااااااااااااا
_باشه بابا داد نزن خودم حرف می زنم...
سوار ماشین شدم و به سمت ویلا حرکت کردم..
وقتی نزدیک ویلا شدم ماشین دخترا رو دیدم که روشن بود و 3 تا از دخترا توش بودند چون شیشه های ماشین دودی بود چهره هاشون مشخص نبود!!
بوقی براشون زدم که اونا هم جواب دادند و بعد از پارک کردن ماشین وارد ویلا شدم زهرا رو دیدم که با عجله در حال بستن بند های کتونیش بود: سلام جایی می رید؟
با صدای من سرشو بلند کرد و گفت: عه پارسا تویی سلام...
با بچه ها می خوایم بریم ساحل
_ آها انگار یه نفرتون کمه؟
_ اوهوم ساغر داشت اتاقشو تمیز می کرد گفت شما ها برید من یک ساعت دیگ میام!
_ یعنی اینقدر اتاقش کثیفه؟_هووووف یه چیزی بیشتر از اینقدر!!! خنده ای کردم و پرسیدم:
راستی زهرا پسرا کجان؟
_ عرفان و امیر که 1 ساعت پیش رفتن بیرون گفتن جایی کار دارن و آرسام و احسان هم که با خودتون بودن آروین رو هم متاسفانه نمی دونم.
romangram.com | @romangram_com