#ما_پنج_نفر_پارت_268
تا موقع نهار با بچه ها راجب ساغی حرف زدیم و هر یک ساعت یکبار یه نفرمون می رفت دم اتاقش ولی همون جوابایی که به سارا داده بود رو می داد.
تازه سفره رو پهن کرده بودیم که پارسا هم اومد بعد از سلام و احوال پرسی نشست سر سفره و بعد از خوردن غذاش با یه ممنون از جاش بلند شد و توی اتاق رفت...
امروز همه مشکوک شدنااا...
زهرا:
با سارا داشتیم ظرفهارو می شستیم که سارا گفت:
زری بلند شو برای ساغر غذا ببر و بپرس چرا حالش بده دیگه دارم نگرانش می شم.
_ باشه الان می رم...
بعد از شستن ظرفها دستم هام رو با حوله خشک کردم و رفتم به اتاق ساغر...
بعد از3 دقیقه که دیگه داشتم ناامید می شدم دررو باز کرد...
رفتم تو و سینی حاوی برنج و مرغ و سالاد که دست پخت من و سارا بود رو روی عسلیه کنار تختش گذاشتم و رفتم روی تخت کنارش نشستم.
_ساغی آجی نمی خوای بگی چی شده؟؟
با صدایی که داشت می لرزید گفت: دیشب خوابم نمی برد لباس هامو عوض کردم تصمیم گرفتم برم یکم توی ساحل قدم بزنم وقتی رفتم یهو آروین با چشمهایی که معلوم بود از زور مستی قرمز شده بود بهم نزدیک شد.
زهرااا... اون... اون می خواست بهم...
از حرفایی که زد ماتم برد.
romangram.com | @romangram_com