#ما_پنج_نفر_پارت_252

من خودم می رم...

آرسام و آروین و پارسا رفتند که بستنی بخرند و امیر و عرفان هم رفتند از بلیط فروشی که خیلی هم شلوغ بود بلیط چند تا بازی رو بخرن...

زهرا: واااااای خدا چرا اینقدر این آرسام پرروعه؟

_ تو صبور باش زری من یه حالی از این بگیرم که کیف کنه...

در همون لحظه آرسام در حالی که یه سینی بزرگ بستنی دستش بود به همراه آروین و پارسا به ما نزدیک شدند...



آرسام:

من نمی دونم این پارسا و آروین برای چی دنبال من اومدند؟

به بچه ها نگاه کردم احسان نشسته بود و اونطرف ترش سارا و بعد زهرا بعد ساغر بعد هم لعیا و فاطمه ایستاده بودند...

داشتم از جلوی احسان رد می شدم که متاسفانه پای دراز شده ی احسان رو ندیدم و پام به پاش گیر کرد و نزدیک بود پخش زمین بشم که در یک لحظه برای حفظ تعادلم سینی بستنی رو پرت کردم و با دستام که روی زمین گذاشتم مانع از پخش شدنم شدم...

سارا:

تازه یادم افتاد که فاطی رو آنالیز نکردم یه مانتوی مشکی به همراه شال و شلوار کالباسی پوشیده بود... سرم رو برگردوندم که ببینم آرسام اینا کجان که با برخورد یک جسم سخت توی صورتم و پخش شدن یک مایع چسبناک و البته بسیار سرد روی صورت و تمام بدنم چنان شوکی بهم وارد شد که نفهمیدم چیشد.

از درد و احساس چسبناک بودن؛ دستم رو روی گوشم گذاشتم و جیغ فرا بنفشی بکشم!!!

با صدای خنده ای که از اطرافم میومد دستم رو از روی گوشم برداشتم و به خودم نگاه کردم:

romangram.com | @romangram_com