#ما_پنج_نفر_پارت_251


_ نمی دونم بهت خبر می دم...

_ باشه پس خبرم کن!

من جایی کار دارم عجله ای باید برم بعدا با دوستات آشنا می شم

_ باشه برو داداش خدافظ...

احسان: کی بود آروین؟

_ فرزاد بود پسر مهندس خلیلی!

_ آهان شناختم...

در همون موقع صدای زهرا بلند شد: آقایون ما بستنی می خوایم برید بخرید برامون!

ما هم حرفشو تایید کردیم...

آرسام: شما حالتون بد نشه خانوما مگه دست و پا ندارید خودتون برید بخرید!!!

زهرا هم با حرص از جاش بلند شد و گفت: چرا اتفاقا دست و پا دارم به شما هم احتیاجی ندارم!!

بلند شد که بره که آرسام گفت: اوه اوه شما ها چرا این جورین؟؟

زود بهتون بر می خوره!!


romangram.com | @romangram_com