#ما_پنج_نفر_پارت_239


به روی خودم نیاوردم یهو دیدم که دستاش ول شدن و خودش هم داشت میوفتاد چون فاصلمون یه متر بود سریع اونو گرفتم و به طرف خودم کشیدمش.

بیحال توی بغلم بود و هیچ عکس العملی نشون نمیداد.

چندبار صداش کردم ولی هیچ جوابی نداد!

خدایا چی کارکنم؟

نکنه از ترس بی هوش شده؟

عجب غلطی کردم کاش سرشو گرم می کردم.

اگه اتفاقی براش بیوفته چی؟

خیلی ترسیدم و قلبم تند تند میزد.

به چهرش نگاه کردم امروز خیلی بیش تر از روزهای دیگه آرایش کرده بود.

اون لبای سرخش واقعا تو چشم بود چشم ازش برداشتم نه میتونستم برگردم چون وسطای راه بودیم و نه میتونستم برم.

چن لحظه ای همون جا بودیم دوباره چشمم به صورتش افتاد سرمو نزدیک صورتش بردم.

حرکاتم دست خودم نبود.

امیر نکن پسر خجالت بکش.


romangram.com | @romangram_com