#ما_پنج_نفر_پارت_238

اول آروین رفت بعد احسان بعد زهرا بعد پارسا بعد ساغربعد آرسام بعد سارا بعد من و پشت سرمم امیر! راهش طولانی بود وباید کل کوه رو دور میزدیم بچه ها جلوتر داشتن میرفتن و من و امیر ازشون دور بودیم. همینجور آروم آروم داشتم میرفتم به پایین که نگاه کردم یه لحظه سرم گیج رفت .

من به شدت از ارتفاع میترسیدم و اگه میوفتادم پایین مرگم حتمی بود.

سعی کردم به پایین نگاه نکنم اه این امیر هم که لال شده بود و هیج حرفی نمیزد خو یه چی بگو دیگه ..

سعی کردم که اصلا به پایین نگاه نکنم.

دوباره چشمم به پایین افتاد اگه من یه کوچولو از جام تکون میخوردم و میرفتم اونورتر میوفتادم.

واقعا جای خیلی وحشتناکی بود .

راه باریک و تو دل کوه و پایینشم یه رودخونه پر آب دیگه چه شود.

فشارم افتاده بود و نمیتونستم راه برم دستام شل شد و سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم میدونستم که میوفتم ولی واقعا توان این که خودمو کنترل کنم نداشتم سرم گیج رفت و در مرز سقوط بودم که دستایی منو گرفت و از سقوط نجاتم داد.

حس این که چشمامو باز کنم نداشتم و همینجور تو بغل اون فرد که احتمال زیاد امیر بود؛ بودم.

امیر:

به اون راه باریک که رسیدیم همه تکی شدن و من آخرین نفر بودم.

لعیا جلوم بود.

از دستش عصبانی بودم و اصلا دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم ولی مواظبش بودم که اتفاقی نیفته چند دیقه ای بود که داشتیم میرفتیم.

احساس کردم لعیا ترسیده چون هی به پایین نگاه می کرد و هی نفسای عمیق می کشید.

romangram.com | @romangram_com