#ما_پنج_نفر_پارت_230

سارا با خنده گفت: لایک به سبحان بازم به اون که یکم پولا تو رو کش رفت یکم کم تر بری لوازم آرایش و لباس بخری...

بقیه هم حرفشو تایید کردن.



لعیا:

قرار شد بعد از نهار با بچه ها بریم بیرون که آروین گفت یه جایی رو سراغ داره که خیلی سرسبز و خوشگله و بکر و دست نخوردس ؛ فقط یکم راهش پر پیچ و خم و خطریه!

ما هم که عاشق هیجاااان با سر قبول کردیم .

الان هم من و ساغی داریم ظرفهای نهار رو می شوریم تا بعدش بریم آماده بشیم و پیش به سوی مکان پیشنهادی آروین....

بعد از اتمام کارمون رفتیم و روی کاناپه های جلوی Tv ولو شدیم همه ی بچه ها به غیر از احسان بودند و ما هم الان منتظر احسان بودیم گفت که یکم کارش طول می کشه ولی تا 1 ساعت دیگه خودشو می رسونه.

بچه ها در حال حرف زدن بودند و پسرا هم داشتند والیبال نگاه می کردند.

ساغر از جاش بلند شد و رفت بالا و 15 دقیقه بعد با یه لاک و سوهان ناخن توی دستش به همراه گوشیش اومد پایین و شروع کرد به سوهان کشیدن.

این ساغر هم که در هر شرایطی این به خود رسیدنش فراموشش نمی شه...

5 دقیقه بعددر باز شد و احسان وارد شد و بعد از سلام ، احوال پرسی نشست روی مبل!

با خنده به ساغر نگاه کردم گفتم الانه که بره احسان رو خفه کنه ولی اون موبایلشو با یه تکه برگه برداشت و از روی موبایلش شروع کرد به یادداشت کردن چیزی وقتی کارش تموم شد نگاهی به برگه انداخت و اونو به سمت احسان گرفت!

احسان:

romangram.com | @romangram_com