#ما_پنج_نفر_پارت_229
راستی ساغی خانوم فک نکن من بی غیرتما خیالم راحته که احسان هست و مراقبته وگرنه خودم میو مدم شمال و اون موهای زیتونی تو دونه دونه می کندم.
منتظر جواب من نشد و قطع کرد از حرص داشتم می ترکیدم سرمو توی بالش فرو کردم و جیغ بنفشی کشیدم تقریبا خالی شدم همین طور که غر غر می کردم به سمت دستشویی رفتم و بعد از انجام عملیات و شستن دست و صورتم و مسواک یه ست صورتی خوشمل پوشیدم آرایش ملایمی هم کردم و با چهره ای عبوس رفتم پایین! ببین این پسره چطور گند زد تو صبحم!!
رفتم و خودمو روی مبل پرت کردم که زهرا با دیدن چهره ی من گفت: یا امام بیست و چهارم این ساغرو همین جوریش با یه کوزه عسل نمی شه خوردش دیگه اول صبحی اخمو و بی اعصاب هم هست دیگه هیچی!!!
بی توجه به بقیه کوسن مبلو برداشتم و به طرف زهرا پرت کردم:
زری حوصله ندارم اصلا ولم کن..
سارا:
چته تو؟؟
تازه یادم افتاد که این اتفاق تقصیر احسانه با حرص به دور و برم نگاه کردم .
آرسام و آروین و پارسا و امیر بودند. _احسان کوش پس؟؟؟
فاطمه: خدا به داد احسان برسه هر چی هس اخلاق الان ساغر به اون ربط داره بعد هم با خنده گفت بهش زنگ بزنید بگید تا شب نیادش خونه... همه به این حرف فاطی خندیدند.. لعیا: حالا نمی خوای بگی چته؟؟؟
با حرص ماجرا رو براشون گ
فتم اونها هم که از خنده پخش زمین شده بودندو منم حرص می خوردم.
romangram.com | @romangram_com