#ما_پنج_نفر_پارت_215
به زهراوسارا نگاه کردم مشغول حرف زدن بودندوانگارکه صدای مارونمی شنوند به طرف آروین برگشتم لبخندی زدم وگفتم :
ببخشیدآقاآروین من یه خورده خستم ترجیح می دم بشینم.
_باشه هرجور راحتین ورفت وسرجاش نشست!
زهرا: ایول لعی خوب حالشو گرفتی خیلی پروووئه نمی دونم چرا اصلا ازش خوشم نمیاد؟!
با چشمای ریزشده به زهرانگاه کردم وگفتم: توداشتی حرفای ما روگوش می کردی؟
زهرالبخندی زدوگفت:
خب چی کارکنم شنیدم!
_بچه هامن می رم آشپزخونه آب بخورم
_باشه برو.
به طرف آشپزخونه رفتم وشیشه آب روازتوی یخچال برداشتم وطبق عادتم باشیشه آب خوردم داشتم آب می خوردم که دیدم امیر وارد آشپزخونه شد.
توجهی نکردم وبه آب خوردن ادامه دادم خیلی خیلی تشنم بود امیربه طرفم اومد وروبروم ایستادوگفت:
چه عادت های بدی داری!
.به سرفه افتادم که باعث شدهمه ی آب های توی دهنم بریزه روی لباسش باچشم های گردشده داشت به لباسش نگاه می کرد باهول گفتم:
romangram.com | @romangram_com