#ما_پنج_نفر_پارت_189


ساغر با خنده گفت: خاااک تو سر منحرفت کنن..

اتاق بمب خوردشو تمیز کرد و بعد از نیم ساعت وسایلشو که سفارش داده بود براش بیارن ، آورد و باهم شروع کردیم به کشیدن نقاشی!

اول یه اسکیس ازعکس احسان زدیم به نوبت چشماش رسیدیم ؛ احسان چشماش عسلیه ویه رگه هایی ازسبزآبی توچشماشه ،

یهو یه فکری به سرم زدروبه ساغرگفتم :ساغی یه فکری دارم !

_چه فکری؟

_چشمای احسان عسلیه ورگه هایی ازسبزآبی توی چشماش هست موافقی مابرعکس بکشیم؟ هوم؟

_ها؟یعنی چی؟

_یعنی ماسبزآبی بکشیم بارگه هایی ازعسلی ؟

_بدفکری نیس!

شروع کردیم به کشیدن وبعداز3،2ساعت که نصفی ازنقاشی روکشیدیم کش وقوسی به بدنم دادم وروبه ساغی گفتم :وااای مردم دیگه بسه!

_باش بقیشو بذاریم برای بعد.

ساغی ازجاش بلندشدوروبه من گفت :چایی یاقهوه؟

_ قهوه خوبه!


romangram.com | @romangram_com