#ما_پنج_نفر_پارت_187
منم از زور خجالت سرم و انداختم پایین و پارسای بیشعور هم باخنده به من نگاه کرد.
پسره ی بی حیای عوضی...
خندت دیگه مال چیه؟
ای بمیری زهرا ازدستت راحت شم دختره ی بی فکر ابرومو برد.
پارسا با یه حرکت منو کشید توی بغلش و بلندم کرد و به طرف پله ها برد و گفت اتاقت کدومه منم ب سمت در اتاقم اشاره کردم به اتاق که رسیدیم منو روی تخت خوابوند و پتورو کشید روم و رو بهم گفت:الان میرم یه مسکن واست میارم تا دردتو آروم کنه.
وقتی رفت پریدم توی دستشویی و کارمو انجام دادم و اومدم بیرون که چشمم به آب و قرص افتاد برداشتم و خوردم و بعد از چند دیقه به خواب رفتم.
زهرا:
بعد از ظهر خنده بچه ها رفتن توی اتاقاشون سارا هم گفت خوابم میاد و گرفت خوابید!!!
آخه الان وقت خوابه؟؟؟
بعد به من می گه خرس قطبی!!حوصلم سر رفته بود و داشتم فکر می کردم چی کار کنم که یهویادنقاشی که ساغربرای تولداحسان می خواست بکشه افتادم .
بلند شدم و به سمت اتاق ساغی راه افتادم درزدم و بعد از بفرمائید گفتنش وارد اتاق شدم.
بادیدن اتاق وحشت کردم .
باتعجب وچشمای که داشت ازحدقه بیرون میزدروبه ساغی گفتم :واااای این اتاقه تو؟ساغردرک
romangram.com | @romangram_com