#ما_پنج_نفر_پارت_145


_خب از اون جایی که من پلیسم یه ماموریت برام پیش اومده که توی شماله خیلی خوش حال شدم و میخواستم هرچه سریع تر به این جا بیام و به کسی هم چیزی نگفتم وامیر رو هم با خودم آوردم.

منتظر به احسان نگاه کردیم صداشو صاف کرد و گفت:خب از اون جا که من دکترم یه پروژه بهمون محول شده که توی شماله من چون دایی بهم اجازه داده بود که هروقت که دلم بخواد میتونم بیام برای همین بهش نگفتم و بی خبر اومدم اگه میدونستم که شما اینجایین نمیومدم الانم قراره آرسام و آروین بیان.

همون موقع صدای زنگ بلند شد.

احسان:چه حلال زاده وبلند شد و



به طرف آیفون رفت.

بعد از چند دیقه پسرایی که احیانا آرسام وآروین بودن هم اومدن.

با دیدن ما چند نفر که روی مبل نشسته بودیم تعجب کردن قیافه هاشون خیلی باحال شده بود.

یکی ازپسر هاگفت:احسان داداش مطمئنی اشتباه نیومدیم؟.

سارا:

احسان درجوابش گفت:نه آرسام جون درست اومدیم!

_پس این خانم ها این جا چی کار میکنن؟

مگه نگفتی کسی توی ویلا نیست؟


romangram.com | @romangram_com