#ما_پنج_نفر_پارت_132
برگشت سمتم و بااخم گفت:
بله؟
-پارسا منم عرفان یادت نیست؟
بعد از چند ثانیه که بهم نگاه کرد
گفت: عرفاان!!!
درسته پسر خودمم.
اومد طرفم و منم رفتم طرفش و مردونه همدیگرو بغل کردیم.
دختره که دید هیچکس بهش محل نمیده رفت.
روبهم گفت: عرفان تو این جا چی کار میکنی مگه تو نمی خواستی پلیس...؟
زود جلوی دهنشو گرفتم کسی نباید میفهمید.
این جا جاسوس زیاده!
هیس بیابریم اونور تابهت بگم از پارکینگ اومدیم بیرون.
پارسا:خب تعریف کن ببینم چ خبرا به آرزوت رسیدی؟
یه دستمو تو جیبم فروکردم و سه تا انگشتموزدم روشونم وگفتم:کجای کاری داداش،که داداشت سرگرده!
romangram.com | @romangram_com