#ما_پنج_نفر_پارت_126

مگه میتونستم مرد زندگیمو نبخشم؟لبخندی زدم وگفتم:

بااین که خیلی اذیتم کردی ولی میبخشمت آقایی

چشماش برقی زد وگفت:خیلی خوبی خانمی امیدوارم بتونم جبران کنم و خیلی عمیق لبموبوسید!

ساغر:

بعد ازاون شب توی رستوران فاطمه و عرفان باهم آشتی کردن ماشین رو هم که میخواستن بدزدن احسان به پلیس میگه و دستگیر می شن.

امتحانای ترم هم تموم شده و تعطیلات میان ترم رسیده میخوام یه برنامه ریزی توپ بکنم ولی نمیدونم چجوری نمیخوام حتی یه روزم حروم بشه!

یهو فکری به ذهنم رسید بشکنی زدم پریدم بالا که فاطمه گفت:هو... چته؟

به حرفش توجهی نکردم و با دو به سمت اتاق رفتم توی راه شنیدم که زهرا گفت دیوونست بشر بیخیالش فیلممونو ببینیم!

پریدم توی اتاق و گوشی و برداشتم و به بابا زنگ زدم بعد از سه بوق بابا گوشی و برداشت!

-به..سلام عزیز دل بابا چ عجب یادی از ماکردی!

-سلام بابا جون.من که همیشه به یادتونم!

-بگو ببینم چی میخوای که زنگ زدی ورپریده؟

-عهههه بابااا!!

بابا خندیدوگفت:جونم لوس بابا؟

romangram.com | @romangram_com