#ما_پنج_نفر_پارت_117


-بروبابا بااون قیافش!

-دلتم بخواد!

-صدسال سیاه دلم نمیخواد!

کمی بازینب حرف زدم وبعد گوشی وقطع کردم تاساعت 5بابچه هابگوبخند کردیم ومن آماده شدم که برم موسسه تصمیم گرفتم مانتواستخوانی روکه نسبت به بقیه مانتوهام کوتاه بودوتابالای زانو بود وبپوشم مانتورو با شلوار جین سورمه ای وشال همرنگش برداشتم وپوشیدم کمی موهامو ریختم بیرون وارایش کردم و کیف گیتار رو روی دوشم انداختم ورفتم بیرون.

به اون جا که رسیدم جای پارک پیدانکردم مجبورشدم دوخیابون اونورتر تو یه بن بست پارک کنم.

بن بست سوت وکوری بود وفقط یه خونه قدیمی توش بود.

ازماشین پیاده شدم وبه سمت موسسه رفتم.

ساعت 7کارم تموم شد.

هواکاملاتاریک شده بوددویدم توی بن بست که دیدم یه نفر داشت سعی میکرد که درماشین روبازکنه ویکی دیگه هم کنارش وایساده بودوداشت به اطراف نگاه میکرد.

یهوجیغ کشیدم اون دوتاهم متوجه من شده بودند خیلی ترسیدم میخواستم فرارکنم که دیرشده بود تمام تن وبدنم میلرزید وداشتم باترس نگاشون میکردم

صدای یکیشون بلند شد.

-به به خانم خوشگله کجا بااین عجله؟ درخمت باشیم!

ازترس داشتم سکته میکردم آب دهنم روبه زور قورت دادم ذهنم قفل شده بود اونا داشتند به جلو می اومدند ومنم عقب عقب میرفتم قیافه هاشون خیلی ترسناک بود.


romangram.com | @romangram_com