#لرد_سوداگران_پارت_272


چرا من نمیتونم به آرامش برسم مثل خیلیا

چرا این کوه آتشفشان درونم فوران نمیکنه تموم بشه

خستم از این همه درد ،مگه چیکار کرده بودم که بابات منو برای قاتل شدن انتخاب کرده بود

مایع تلخی از معدم تا حلقم اومد ،سریع به سمت دستشویی دوییدم ،خون از تو دماغ و دهنم فواره میزد،حالم خیلی بد بود به در تکیه دادم و سرم آروم و ریتمیک به دیوار میکوبیدم ،زنده بودن من هیچ فایده ای نداشت برعکس باعث مرگ خیلیا شده بود که شاید حقشون نبود

زمان لعنتی به سختی میگذشت و من نمیتونستم حتی ذهنم و جمع کنم برای هدفم.

تا آخر هفته منتظر شدم ولی خبری نشد، بیشتر اواقاتم و تو اتاق مادرم با دیدن عکسای بچگیش گذروندم که درست شبیه سها بود با اختلاف رنگ چشمشون ،چمدونم و بسته بودم که برگردم ایران .روی مبل نشسته بودم و به خاله نگاه میکردم که با تلفن صحبت میکرد،بعد از اتمام صحبتش برگشت سمتم.

_آلدو بود مرداس،میگه میخوان شب ببیننت

_مشکلی نیست میریم

چشماش نگران بود ،برای من فرقی نمیکرد حتی اگر میخواستن بکشنم، خیلی خوشحال هم میشدم

بعد یه دوش سرسری آماده شدم تا با خاله بریم محل کارشون

ماشین مخصوصی رو فرستاده بودن،سوارشدیم .شیشه ها دودی بودن، بیرون هیچ چیزیش بنظرم زیبا نبود که بخوام با کنجکاوی نگاه کنم منیکه نزدیک چهل سالم بود دیگه چیزی برام زیبایی بصری نداشت. خسته تر از اون بودم که به این چیزا بها بدم ،شاید اگر با ویدا و دخترم اینجا میومدیم حال و هوای دیگه ای داشتم ولی الان دیگه هیچی اهمیت نداشت

جلوی یه ساختمون خیلی بلند ماشین نگه داشت ،پیدا شدم . آلدو شخصا اومده بود خوش امد گویی، برای همین نگهبانا نزدیک نشدن برای گشتن

ساختمون بزرگی بود با تجهیزات بالا ،سوار آسانسور شدیم.

به کفشام خیره شدم آلدو با لیزا از هر دری حرف میزدن ولی من تاحالا به گوشه کفشم نگاه نکرده بودم که پاره شده .پوزخند مسخره ای به خودم زدم از کی تا حالا اون مرداس وسواسی دیگه حتی براش مهم نیست چی میپوشه

تازه وقتی آسانسور نگه داشت یه نگاه به اتاقای در بسته کردم ،یکیشون که تقریبا باز بود توجهم و جلب کرد، شبیه بسته بندی مواد بود .چشم گرفتم و همراه آلدو وارد اتاقی بزرگ شدیم که میز بزرگی وسطش بود و دور تا دورش مردا وزنای سن دار نشسته بودن وجه تشابهشون خالکوبیای زیادشون بود ولی هیچکس اندازه پیترو نبود. اون حتی رو سرشم که کچل بود، خالکوبی داشت.

کنار آلدو ایستادم که پیترو معرفیم کرد


romangram.com | @romangram_com