#لرد_سوداگران_پارت_184
پشت میزش نشست و بهم اشاره کرد بشینم ،عشق ریاست رو همیشه میشد تو رفتارش دید از وقتیم که استاد سرخ مرده بود بیشتر جولان میداد.
_خب خب مرداس جان اول بگو چی میخوری بگم برات بیارن
_فرقی نمیکنه
به خدمتکار که سفارش داد دوباره خیره شد بهم، دلیل اینطور رفتار کردنش برام جای سوال داشت، هیچوقت با من اینطور صمیمانه برخورد نمیکرد.
_منوچهر خان میتونم بپرسم چی باعث شده انقدر خوشحال باشید
_خب خبرای خوبی برات دارم و این خبرای خوب ،برای خودمم خیلی خوبن و سود آور
به پشتی صندلی تکیه دادم و خیره شدم بهش،دستاش و بهم قفل کرد و نفس عمیقی کشید
_نمیخوام احمق فرضت کنم مرداس پس بهتره باهم رو راست باشیم، نظر تو چیه؟
سری به نشونه موافقت تکون دادم ،نگاهی به دستاش کرد و پوشه ای رو از تو کشوش دراورد رو میز پرت کرد ، یهو بلند داد زد
_بیاریدش
به در دیگه اتاق که داشت باز میشد نگاه کردم .نگهبانی؛ هستی رو با دست و دهن بسته اورد تو اتاق. جلوی میز منوچهر ، متوقفش کرد و زد به پشت پاش تا زانو بزنه .برام جای تعجب نداشت جاسوس بودنش.
بهش خیره شدم که دیدم چشمای ملتمسش به من دوخته شده بود ،خب معلومه سزای خیانت کار چیه.
_میشناسیش، نه؟
_بله
_سعید که میدونی یکی از زیر دستای من بوده ،خب برام جای سواله که چرا بدون هماهنگی من دستور خالی کردن بار رو داده، و چرا کامیونا خالی بوده! کی به پلیس خبر داده !اونم سرهنگی که بدجور گیر داده به پرونده قاچاق عتیقه که اگر دستش به خیلی چیزا میرسید پای منم گیر میوفتاد !ولی خب کلاغا خبرای خوبی برام اوردن. هستی، جاسوس مرداس بهش خیانت کرده و با دشمن اصلیش که ژاله ست، دست به یکی کرده . ای بابا مرداس جان چرا انقدر خرده شیشه دورت جمع میکنی پسر اون از پسرعمو و دخترعموت که بهت خیانت کردن و میخواستن بکشنت ،اینم هستی دختری که از هیچ به اینجا رسوندیش.
به هستی نگاه کردم چشماش پر از اشک بود و التماسم میکرد باور نکنم ،خودمم شنیده بودم که داره خیانت میکنه ولی نمیدونستم چرا، این مهره سوخته رو حذفش نمیکردم .
romangram.com | @romangram_com