#لالایی_بیداری_پارت_323
اخمام تو هم رفت و چشمهام گرد شد.
وای خاک به سرم چرا قطع کردم. موهای کنار گوشم و پیچیدم لای انگشتم. نمی تونستم چشم از گوشی بردارم.
این پسره چرا زنگ زد به من؟ هـــــی اونم این وقت شب. تازه اولین حرفشم موضوع لب بود.
صدای دوستم تو سرم پیچید. پسرایی که شبا به دخترا زنگ میزنن اصلاً آدم درستی نیستن خاک تو سرشون.
عصبی سری تکون دادم که فکرها و حرفهای10-12 سال پیش از سرم بپره. اون موقع که اصلاً نمیدونستیم پسر چی چی هست چقدر در موردشون خیال بافی می کردیم و چقدرم بعضیها با حرفهاشون آدم و سکته می دادن و چه دروغایی که در موردشون نمیگفتن.
ویبره ی موبایل تو دستم باعث شد تکون بدی بخورم. جلوی دهنم و گرفتم که هـــــی بلندم از دهنم در نره.
دستهام می لرزید. از حرص موهای پیچیده تو دستم و کشیدم تا حواسم بره به درد سرم و مثل دختر بچه های راهنمایی از زنگ زدن یه پسر هول نشم.
بمیرم من با این احساسات خرکیم که یهو میگیره و داره آبرومو می بره.
تماس و وصل کردم. تا گوشی و گذاشتم کنار گوشم صدای تند و هولش پیچید تو سرم.
-: چرا هی گوشی و قطع می کنی؟ بابا آیدینم. شناختی؟
romangram.com | @romangram_com