#لالایی_بیداری_پارت_275

بایدم براش لبخند بزنی. مطمئنن پژمان طفلی برای اینکه منِ سرخر زوم نکنم روشون و نگاه به دهنشون نکنم تا حرفهاشون و از گلو نیومده تو هوا بقاپم مجبور شده یه بِپا برام بیاره که من آویزونشون نشم. چقدرم که این بشر حواسش بود که من برای این دو جوون مزاحمت پیش نیارم.
به زور جلوی خودم و گرفته بودم که به ناز کشیدنهای پژمان بی تفاوت بمونم و با یه حرکت سریع برنگردم برم تو دهنش. همهی کافه رو جز به جز نگاه کردم اما مگه میشد آدم نسبت به حرفهای پژمان و بی محلی السا بی تفاوت بمونه؟
پژمان: السا... السا جان خانمم، بهم نگاه کن عزیزم جون پژمان یه بار نگام کن......
از اونجایی که پژمان برای یک ثانیه ساکت شد میشد فهمید که السا یه نیم نگاهی بهش انداخته. چون السا روی قسم جون پژمان خیلی حساس بود و محال بود که به جون پژمان قسمش بدن و اون قبول نکنه.
پژمان: قشنگم، ملوسکم، نگات و ازم نگیر قربونت برم. مگه نیومدیم اینجا که حرف بزنیم خوب حرف بزن دیگه.
السا سرد گفت: قبل اینکه 10 دقیقه تاخیر کنی می خواستم بشنوم، ولی حالا...
صدای صندلی پژمان بلند شد. زیر چشمی نگاش کردم دیدم خودش و کشیده جلو و تا کجا رو میز خم شده تا دستهای السا رو تو دستش بگیره.
یه تک سرفه از آیدین باعث شد که مثل دزدا سریع نگاهم و از پژمان بگیرم و به همون شنود بی تفاوت قناعت کنم.
پژمان: عزیزم خانمم تو که می دونی هر چی بگی من گوش میدم پس چرا این جوری میکنی؟
یهو السا ترکید.

romangram.com | @romangram_com