#لالایی_بیداری_پارت_225
همون جور که به سمت در کشیده میشدم پر حسرت به میزی که بهم چشمک میزد نگاه کردم.
از مامان خداحافظی کردیم و بعد از اطمینان دادن به مامان که حواسم به بچه ها ( همون پژمان و السا ) هست از خونه زدیم بیرون.
فکر کنم منظور مامان از این سفارشا این بود که نکنه یه وقت چشم از این دوتا بردارم برن خاک برسری بکنن. انگار روزهای عادی که پژمان میرفت دنبال السا دم دانشگاه من یا کسی همراهشون بود که ببینیم موازین اسلامی و رعایت می کنن یا نه. هر چند قول و قرار پژمان با بابام در چهار چوب موازین بود.
خودم و پرت کردم رو صندلی عقب 206 نقره ای پژمان و به یه سلام خالی اکتفا کردم. بدبخت همون سلامم به زور جواب داد چون حال و احوال با السا جایی برای جواب به من خواهر زن نمیزاشت.
بهتر بود از فرصتهام به نحو احسن استفاده می کردم برای همین تا به محل قرار با دوستای پژمان برسیم خوابیدم.
تکونهای دستی باعث شد خمیازه ی بزرگی بکشمو وسطش چشمهام و باز کنم. اما با دیدن یه دسته آدم که بیشترشون هم ذکور بودن و همگی خیره به شیشه ی ماشین و م*س*تقیم به من، خمیازه ی بالا بلندم کوفت شد و نصفه رها شد و فکم با طومأنینهبسته شد.
السا: آرام پاشو رسیدیم همه منتظر تو هستن.
دماغم و بالا کشیدم و خودم و صاف کردم. قیافه ی جدی به خودم گرفتم که نیش اون عده از ذکوری که به خودشون جرأت داده بودن به حالت بهت زدم بخندن بسته بشه.
با صلابت از ماشین پیاده شدم و کوله ام و انداختم رو دوشم و صاف خیره شدم به دوستای پژمان که یکی معرفیشون کنه.
پژمانم از سر صف شروع کرد به معرفی چقدم ماشا... زیاد بودن.
romangram.com | @romangram_com