#لالایی_بیداری_پارت_218

صداش اونقدر بلند بود که حتی السای تو اتاقم بیرون کشید. افروز خودش سریع بدون توجه به ماها رفت سمت پنجرهی هال.
السا هیجان زده داد زد: کی با کی؟
و خودش تند دویید سمت پنجرهی اتاقمون.
افروز: همه با هم. حتی سعیدم به بازی گرفتن.
وقتی دیدم مامان هم با سونیا به سمت پنجرهی آشپزخونه رفتن حس کنجکاویم به اندازه ی کافی تحریک شد که از جام بلند بشم و برم پشت پنجره و کمی خم بشم تا بتونم پایین رو ببینم.
پنجره های اطرافم مامان و سونیا و السا اشغال کرده بودن.
السا البته بیکار نبود همون جور که آویزون بود گوشی به دست به کل ساختمون خبر داد که تو حیاط بازیه و تقریباً همهی سرها از پنجره ها بیرون اومده بود و افروز کلا آویزون شده بود تا بهتر ببینه.
پسرا دو تیم شده بودن. یه تیم پژمان و آیدین و شهرام بودن و تیم بعدی سعید و مهدی و آرمین و این بار به جای والیبال بسکتبال بازی میکردن.
به توری که به دیوار حیاط نصب کرده بودن نگاه کردم. هر بار که توپ دست یکی از تیم ها میافتاد هجوم میبردن سمت تور و حریف سعی میکرد جلوشون رو بگیره.
بعد ده دقیقه، بازی به شدت هیجانی شده بود جوری که حتی من خونسردم با شور و هیجان تشویقشون میکردم.

romangram.com | @romangram_com