#لالایی_بیداری_پارت_196
اخم کردم و دست از کار کشیدم. گوشهام و تیز کردم. صدا از همین دورو برا میومد و خیلی نزدیک بود.
یکم سرم و چرخوندم و چند قدمی به جلو رفتم. از بین درختها و بوته ها و علفهای ه*ر*زی که خیلی بلند شده بودن سیاهی لباس دوتا آدم و میشد دید که کنار هم نشستن.
یکم چشمهام و ریز کردم و دقتم و بیشتر.
وای خاک به سرم این که الساست. پس چه طور به جای دستشویی سر از اینجا در آورده. اِاِاِ .... اینم که پژمانه.
یهو لبخندم برگشت و سرم کج شد.
آخی... خلوت کردن طفلیا. دارن زر زر عاشقونه می کنن. خوبه اینا پشت درختاتهای باغ میرن بهتر از افروز و سعید بی آبروان که تو راه دستشویی و حمام و اینا هم و گیر میآوردن و ماچ مالی میکردن.
بزار یکم اینا خوش باشن. بعد مدتها بی سر خر دارن حرف می زنن.
رومو برگردوندم و برگشتم کنار درخت خودم. درخت گوجه سبز محبوب و پر کار من، که این موقع سال میوه داده بود.
درخت بلندی بود و گوجه سبزهای ریز تو لابهلای شاخ و برگش مشخص بود. فقط یه مشکلی داشت اینکه یکم بالا بود. یعنی دستم درست و حسابی بهشون نمیرسید.
دست بلند کردم و 4 تا گوجه سبز نزدیک و پایین تر و چیدم و نشسته انداختم تو دهنم. خیلی مزه داشت.
romangram.com | @romangram_com