#لالایی_بیداری_پارت_195
راه باغ و پیش گرفتم و بدون اینکه مقصد درستی داشته باشم فقط راه رفتم. چشمم به درختها بود. تازه برگهای جدید در آورده بودن.
اونقدر منظرهی قشنگی بود که همهی هوش و حواسم و برده بود. سرم و بالا کردم و فقط به درختها نگاه میکردم.
روی یه درختی چشمم به چیزی خورد که باعث شد همون جا استپ کنم.
خود به خود لبهام از هم فاصله گرفت و کشیده شد و با همه ی وجود لبخند دندون نمایی زدم.
اونقدر ذوق زده شده بودم که حد نداشت.
اصلاً فکر نمی کردم تو این موقع سال بتونم گوجه سبز ببینم چه برسه به اینکه انقدر نزدیک باشه که بتونم بچینم و بخورم.
آب دهنم و قورت دادم و تند رفتم سمت درخت. هیجان زده شده بودم نمی دونستم چی کار کنم.
میمیردم برای گوجه سبز ترش.
هرچند اینا هنوز زیاد بزرگ نشده بودن اندازه ی یه فندق بودن شایدم یکم بزرگتر. ولی برای من فرقی نمی کرد مهم این بود که گوجه سبزه.
خواستم دست دراز کنم و یکی بکنم که صدای پچ پچی تو سکوت باغ توجه ام و به خودش جلب کرد.
romangram.com | @romangram_com