#لالایی_بیداری_پارت_190
حتی شراره میگه تو این چند روز یکم صورتم مهربون تر میزنه چون تعداد لبخندهام بیشتر شده.
نمیدونم شاید همه یادشون رفته بود که این صورت یه زمانی بدون لبخند نمیموند. حتی لبهامم داره لبخند زدن و از یاد می بره.
این سفر انگار داره بهش یاد آوری می کنه که یه کشیدگی لبها می تونه یه طرح لبخند زیبا تو یه صورت بوجود بیاره.
****
ظهر بود و بزرگترها تو اتاقهاشون خوابیده بودن. دخترها هم تو اتاق خودمون جمع شده بودیم و از هر دری حرف میزدیم.
شراره دوباره حرفاش گل کرده بود و از بیمارستان تعریف می کرد. این وسط یه چیزی عجیب بود از هر 5 تا کلمه و از هر 5 تا موضوعی که تعریف می کرد 3تاشون توش آقای دکتر مظهری بود.
یا خودش تو صحنه حضور داشت یا مربوط به اون بود.
شراره هم اونقدر با ذوق ازش تعریف می کرد و اونقدر هیجان زده میشد که همه رو به وجد آورده بود.
ساکت و موشکافانه خیره بودم بهش و به تک تک حرکات آشناش نگاه می کردم.
یه لبخند محوم گوشه ی لبم بود. این حرکات، این اشتیاق و هیجان به شدت من و یاد السا وقتی از پژمان حرف میزد و افروز وقتی تو دوران نامزدی در مورد سعید صحبت می کرد می نداخت.
romangram.com | @romangram_com