#لالایی_بیداری_پارت_175

پرده رو ول کرد و رفت.
مشغول حرف زدن با سونیا بودم که سلاله اومد و گفت: خاله گفتم الان میاره.
گونه اش رو آروم کشیدم و گفتم: دستت درد نکنه عزیزم. سلاله جون تو بیا با سونیا برو تو یکم بر*ق*صین تا من بیام.
چشمی گفت و دست سونیا رو گرفت و با هم رفتن تو. منتظر موندم تا آرمین بیاد. کیمیا خانم اومده بود دم در و با بابای مهرانه آقا وحید حرف میزد. خودم رو کشیده بودم کنار که از اون حد فاصل بازی پرده دیده نشم.
-: ببخشید کیمیا خانم میشه اینو بدین به آرام خانم. آرمین داده گفت بدم به خواهرش...
با شنیدن اسم خودم گردن کشیدم که ببینم باز این آرمین کارش رو به کی داده انجام بده که خودش نیومده.
تا سرم و بلند کردم دیدم پرده بیشتر از اون حد قبلی کنار رفته و یک طرفشم آیدین ایستاده و داره با کیمیا خانم حرف می زنه. دقیقاً هم جلوی من ایستاده بود.
لبم رو گاز گرفتم و اخمهام رفت تو هم. اگه سرش رو بلند می کرد کامل و تمام قد میتونست من رو ببینه. سرم رو چرخوندم تا یک جایی پیدا کنم و قایم شم که این پس بره و من رو نبینه.
اما با یک نگاه اجمالی فهمیدم جایی برای قایم شدن نیست تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که بشینم همون جا تا آیدین نتونه ببینتم. چون قد کیمیا خانم باعث میشد وقتی بشینم دیده نشم.
سرم رو بلند کردم و زانوهام رو خم و سریع نشستم. اما تو لحظه ی آخر دیدم که صورت آیدین سمت جایی بود که من ایستادم.

romangram.com | @romangram_com