#کریشنا_پارت_311

کريشنا بي توجه به پيتر پرسيد :

- چرا اينقدر دير کرده ؟

بريان با صداي آرام اما مضطربي پاسخ داد :

- توي راه پله هاست ... الان مي رسه .

کريشنا يک دور ديگر در اتاق زد و روي صندلي طلا کوبش نشست . کسي دق الباب کرد . پيتر با صداي بلندي اعلام کرد :

- بياين داخل .

در گشوده شد . آدريان در همان زره زيبا و چشمگيرش وارد اتاق شد . چشمانش سرخش را چرخاند و تمام افراد اتاق را از نظر گذراند



. نگاهش روي آيدن چند لحظه ايستاد اما بلافاصله برداشته شد . آيدن مي توانست عصبانيت و ناراحتي را از خطوط چهره در هم رفته

اش بخواند . سکوت کرد . کريشنا از جا برخاست و دست دراز کرد . آدريان دست کريشنا را محکم فشرد اما کريشنا بي آنکه به او

نگاه کند ، گفت :

- سلام آدريان .

آدريان دست کريشنا را رها کرد و لبخند زد :

- سلام کريشنا . _ سپس به بريان چشم دوخت _ سلام بريان ... از ديدنت خيلي خوشحالم .

بريان تنها با تکان دادن سر پاسخش را داد . آدريان اينبار ابرويي تاب داد :

- بريان ... ما برادريم ... من دلم برات خيلي تنگ شده بود ... تو هم بايد همين دلتنگي رو داشته باشي نه ؟ يا نکنه ترجيح مي دي من

گوشه زندان بپوسم ؟

بريان پشت پلکي نازک کرد :

- دنيا هيچ وقت مطابق با ترجيحات من نمي چرخه ...

کريشنا گيلاس شرابش را سر کشيد و گفت :

- بهتره خيلي حاشيه نريم .

آدريان سياسانه ، لبخند هميشگي سردش را به لب داشت :

- من نمي خوام حاشيه برم اما فقط دوست دارم از آيدن يه سوال بپرسم .

- تو براي مذاکره با آيدن به اينجا نيومدي آدريان .


romangram.com | @romangram_com