#کریشنا_پارت_310

- فقط يک سوم يا نهايت نصفش ...

کريشنا با عصبانيت پاسخ داد :

- حتي يک وجب ... من سرزمينم رو تسليم اون هيولا نمي کنم .

بريان با جديت گفت :

- پس بايست که با خون و جنگ همش رو ازت بگيرن ... کريشنا ... وقتي که کوچيک بودي ، يه عالمه صدف جمع مي کردي ... يه بار يه

مشت صدف هاي مختلف خيلي زيبا جمع کرده بودي .. صدف هاي جادويي ... با موسيقي هاي بي نظير ... اما يکيش افتاد روي ساحل و

يه موج کوچيک اونو باخودش برد .. هر چه قدر که تلاش کردي بگيريش نشد . تهش يه سنگ پاهات رو خراشيد و زمين خوردي و يه موج

بزرگتر همه صدفهات رو با خودش به قعر آب برد .

کريشنا پاسخ داد :

- آره خيلي خوب يادمه بريان . ولي اگه تو هم به خوبي من يادت مونده باشه .. من خيلي گريه کردم اما نه براي زخم پام ... براي

صدفهاي از دست رفته ام ... با اينکه تقريبا از هر نوع برام يکيو آوردي اما اون يکي که اول از دست رفت رو نتونستي پيدا کني ....

يادته ؟ و حتما اينم يادته که به محض خوب شدن پا هام ... رفتم دنبالش و دوباره به دستش آوردم ... به هر قيمتي که شده به دستش

آوردم .

بريان با صداي آرامي گفت :

- با اينکه دستت تا آرنج زخمي شده بود و به شدت خونريزي مي کرد تو خوشحال بودي .

- چون اون صدف رو به دست آورده بودم .

بريان رو به روي کريشنا ايستاد و گفت :

- همين کارو بکن ... صدفت رو به دريا بسپار و وقتي که پاهات خوب شد ...دوباره به دستش بيار ... حتي اگه دستت زخمي بشه .

کريشنا آب دهاني قورت داد و رو به پيتر گفت :

- به آدريان بگين مي خوام باهاش حرف بزنم .

* ***

- من لزومي نمي بينم اون اينجا باشه پيتر .. مي خوام تنها باهاش حرف بزنم .

پيتر با لحن متقاعد کننده اي پاسخ داد :

- به من اعتماد کنين سرورم ... حضور آيدن بهتر از نبودنشه .


romangram.com | @romangram_com