#کریشنا_پارت_236

- شما الان پادشاهيد .. دست کم پادشاه اينجا و با لشگري که من ديدم ... به زودي شاه تمام سرزمين .

- لحنت عجيبه آيدن .. انگار مطمئن نيستي که من لياقتشو داشته باشم .

آيدن پلک هايش را تاب داد :

- بدون شک لايق اين مقام هستين .

صدايش بي حس و بي انگيزه بود . آدريان از جا برخاست و پرسيد :

- منظورت چيه ؟

- منظور خاصي ندارم ... من کي باشم که به ايمان اين همه مردم شک کنم . ناراحت نشين ... من کنار شمام ...

آدريان نفس عميقي کشيد و با لحن حق به جانبي گفت :

- واسه همين توي هيچ کدوم از مانور ها و مراسم ها و حتي جشن ها شرکت نکردي ...

- فکر مي کردم حضور شما کافيه ...

- اين مردم نياز دارن ببينن تو کنارشوني ...

آيدن سکوت کرد و سرش را پايين گرفت . آدريان با لحن صلح طلبانه اي ادامه داد :

- چي شده آيدن ؟ بهم بگو ..

آيدن سر گرداند و گفت :

- چيزي نيست ... چشم از اين به بعد شرکت مي کنم .. امرتون با من همين بود ؟

آدريان متحکمانه گفت :

- آيدن ... چيو داري از من مخفي مي کني ؟

آيدن کلافه ومستاصل پاسخ داد :

- بهم اعتماد کن آدريان .. تو نمي خواي بشنويش .

- شايد بتونم کمکت کنم ...

- نمي توني ...

آدريان رو به روي آيدن ايستاد . چشمان ساقوتي براقش را به او دوخت و پرسيد :

- ترديد داري ؟

آيدن سکوت کرد و از آدريان چشم دزديد . آدريان با درماندگي ادامه داد :


romangram.com | @romangram_com