#کریشنا_پارت_224
حاضرم بميرم اما تنهات نذارم .
کريشنا به ژوليت خيره شد . باور نمي کرد ژوليت به خاطر او ، حتي پيتر را رها کرده است . دست راست ژوليت را گرفت و گفت :
- پيتر حق داره ... جون تو اينجا در خطره ...
ژوليت خنديد :
- هي .. کريشنا .. من ملکه اين قصرم ... يادت که نرفته ... درست مثل تو بايد بمونم ... يه ملکه هيچ وقت فرار نمي کنه ... هيچ وقت
پادشاهش رو تنها نميذاره .
کريشنا هم خنديد و ابروهايش را تاب داد و گفت :
- ما شکست مي خوريم .
- نه تو .. تسليم نمي شي .. فقط کافيه همون شاه مقتدر باشي ... همون مردي که من از دور تماشا مي کردمش .
کريشنا سرگرداند :
- نه ... من ديگه اون نيستم .. از اون متنفرم .
- منظورم اين نيست که به هويت سابقت برگردي .. منظورم اينه که اقتدار و روحيه اون مرد رو ... قدرت و شکست ناپذيري اونو
برگردون .. نه خودش رو ... زرهت رو بپوش و قصر و دروازه هاي شهر رو براي مبارزه اماده کن .. فرمانده تعيين کن براي ارتشت
سلاح بخر ... هنوز دير نشده کريشنا .. تو تنها نيستي ...
حرف هاي ژوليت از جهتي قلبش را محکم و استوار مي ساخت و انگيزه هايش را زنده و تقويت مي کرد و از جهتي او را مي ترساند .
سکوت کرد و به ژوليت نگريست . ژوليت ادامه داد :
- مي فهمم .. رفتن آيدن ... و کار بريان چقدر بهت ضربه زده ... تنها چيزي که مي تونه اقتدار يه زن و مقاومتش رو در هم بشکنه ...
خيانته .. مي فهمم ... اما تو قبل از اينکه اون زن در هم شکسته باشي .. يه پادشاهي ... فرمانروايي کن کريشنا ... نذار عشق ضعيفت
کنه .
کريشنا اين بار اما واکنش نشان داد . ژوليت را با تمام بازوانش در آغوش گرفت و گفت :
- کاش مي تونستم اينکارت رو جبران کنم ...
- يادت نرفته که نبايد تشکر کني ؟
- چرا يادمه .. اما بعد از پيروزي ازت تقدير رسمي مي کنم ...
ژوليت خنديد و بازو در بازوي کريشنا از اتاق الويس خارج شد اما با ديدن پيتر هر دو خشکشان زد . کريشنا به سردي گفت :
romangram.com | @romangram_com