#کریشنا_پارت_225
- اسب جديد و تازه نفس براي فرار مي خواي ؟
پيتر گفت :
- سرورم بهتون گفته بودم که فقط به خاطر نجات جون ژوليت مي رم ... حالا که اون مي خواد کنار شما بمونه حتي اگه بميره ... چرا
من اينکارو نکنم .
ژوليت پوزخندي زد و گفت :
- چقدر فکر کردي اين جملات رو آماده کني ؟ اگه يه جور عذرخواهيه .. از طرف من پذيرفته نيست . هيچ وقت پيتر ... هيچ وقت نمي
توني من رو به زندگيت برگردوني .
پيتر نگاه ملتمسانه اش را به کريشنا انداخت . کريشنا گفت :
- وقتي جنگ تموم شد درباره اون حرفاي احمقانت به خودم تصميم مي گيرم . فعلا به قوه استعداد استراتژيکت براي جنگ احتمالي نياز
داريم . درباره ژوليت هم کاري ازم بر نمياد . متاسفم که رابطتون بعد از اينهمه سال اينجوري تموم شد .
ژوليت بازوي کريشنا را محکم تر چسبيد و بي انکه به پيترنگاه کند از کنارش گذشت . کريشنا به آرامي در گوش ژوليت گفت :
- واقعا نمي خواي ببخشيش .. اون واقعا به خاطر امن نگه داشتن جونت تصميم گرفت بره .
ژوليت پچ پچ کرد :
- اگه بعد از جنگ زنده موند شايد ...
* * *
هر قدمي که همگام با آدريان بر مي داشت ، گويي روحش را مي خراشيد . آدريان ميان لشگري قدم مي زد که از نظر نيروي بدني و
مهارت رزمي در نهايت آمادگي بودند . نيروهاي جوان بيشماري که تا آخرين قطره خون مي جنگيدند و آيدن نمي توانست وقتي تمام
لشگر يک صدا نام آدريان را صدا مي زدند برق غرور و خودپرستي را در چشمان او ناديده بگيرد . نسبت به ادريان چيزي فراتر از يک
باور در وجود اين مردم قرار داشت . آيدن هم همچنان نيم تاج وليعهدي اش را به سر داشت با وجود اينکه مي داسنت بيش از آدريان و
کريشنا حق حکومت دارد اما اهميتي به اين فرمانروايي نمي داد .
حتي حمايت بي نظير مردم هم از حکومت آدريان و ولايت عهدي او نيز او را آرام نمي ساخت و حالا او کنار ادريان نشسته بود و
مبارزه تن به تن دو سرباز را تماشا مي کرد . همين چند روز براي آيدن کافي بود تا دريابد چرا کريشنا غرب را در قرنطينه کامل
romangram.com | @romangram_com