#کریشنا_پارت_211

ژوليت از اين قصر مي رم ... جايي که جونش در خطر نباشه .

نمي توانست حرف هاي پيتر را درست هضم کند ، پوزخند مبهمش به خنده اي مستانه بدل شد و در حالي با چشماني سرخ به پيتر نگاه

مي کرد ، تلو تلو خوران از او فاصله گرفت و خنده هايش را بلندتر کرد و گفت :

- وزير اعظم من ... مشاور دست راست من .. پيتر ... چقدر منتظر سقوط من بودي ؟ راستش رو بگو ... چند قرن منتظر بودي تا بهانه

اي پيدا کني و ژوليت عزيزت رو برداري از قصر من بري ؟ تو خيلي صبوري پيتر ... رسيد .. موقعش رسيد ... درها بازه پيتر ... تو

هم برو .. ژوليت رو هم ببر ... _ لحنش حالا جدي و خشمگين شده بود _ من تنهايي از پس سر پا نگهداشتن قصر و قدرتم بر ميام پيتر

... برو و آزادانه با ژوليت زندگي کن .. اون ديگه ملکه من نيست .

پيتر با انزجار گفت :

- اگه تا اين لحظه براي رفتن ترديد داشتم ... الان ديگه ندارم ... خداحافظ کريشنا ... تو جهنم مي بينمت .

پيتر در را محکم پشت سرش بست . کريشنا بطري مشروبش را به در کوفت و روي زمين زانو زد . حتي مستي و خماري هم چيزي از

آلامش کم نمي کرد . سرش را ميان دستانش گرفت و با تمام وجود از سر ناچاري فرياد کشيد . نمي توانست اين هجم عظيم رنج را

تحمل کند . گويا شيشه شکيبايي اش پس از قرن ها بالاخره سر ريز کرده بود . اشک سيلاب وار از چشمانش جاري شد . شيشه هاي

شکسته را در مشتش گرفت و فشرد . خون با شدت روي صورتش و زمين پاشد و با قطرات اشک پيوند خورد . جوليا به سمت او دويد

اما کريشنا فرياد زد :

- برقص .. با همون ماسک . گفتم برو به رقص ادامه بده .

* * *

آيدن به اسبش هي زد و با ارابه همگام شد . ذهنش اما درگير خداحافظي اش با سالار بود . سالار گفته بود :

" تخت شاهي هر لحظه براي تو تشنه تر ميشه آيدن و اين عطش در طول اعصار شاه هاي زيادي رو به زانو در آورده تا اوني که مي

خواد رو به دست بياره و تو پادشاهي هستي که تخت مي خواد... آيدن ،تو تاجي از طلا نخواهي داشت ... "

آيدن اما صراحتا براي سالار تکرار کرد که به پيشگويي معتقد نيست . ولي نمي تواست در برابر افکارش بايستد که به او هجوم مي

آوردند . افکاري که آيدن را مي ترساندند . آيدن نمي خواست شاه باشد ، درباره اين تصميم و تنفر از تاج و تخت حتي لحظه اي ترديد

نداشت . شايد اين موضوع تنها چيزي بود که آيدن با خودش حل کرده بود و درباره اش شکي به دل راه نمي داد . غير از اين ترديد و

شک او را تا به زانو در آوردن پيش برده بود . شک به تک تک گامهايي که به سمت قلعه غربي برمي داشت . ترديد نسبت به احساسي که




romangram.com | @romangram_com