#کریشنا_پارت_209
وقتي همه چيزم رو باختم ... شمشيرم رو هم از دست دادم .برام از اون روزهاي شيرين جز اين چنگ و سازدهني چيزي باقي نمونده ...
من خودم رو هم از دست دادم . »
و حالا آيدن در مي يافت منظور آدريان از روزهاي شيرين ، چه روزهايي بود . نگاهش را به آدريان دوخت که شمشيرش را با
هنرمندي در هوا مي چرخاند و به فواره آب ضربه مي زد . آدريان شمشير را زير نور آفتاب گرفت . آدريان با دقت به آن خيره شد و
نا گهان چشم گشود .
به شمشيري نگاه کرد که روي طاقچه کلبه سالار گذاشته بود . با شمشير آدريان مو نمي زد يا شايد هم خودش بود . حرف هاي آدريان
در اولين ملاقاتشان در ذهنش مي چرخيد : « هر کسي از اينا نداره »
به آرامي زير لب گفت :
- اين خودشه .
* * *
رقاص چرخي زد و دست همراهش را گفت و گامهايش را موزون و دلفريب برداشت . نوازنده موسيقي را تند تر کرد و رقاص حرکاتش
را بي وقفه با آن هماهنگ مي ساخت . جرعه ديگري از شراب انگورش را نوشيد . صورتش داغ شده بود سرش گيج مي رفت اما از
نوشيدن دست برنداشت . ماسک کوچکي را بي هدفگيري مشخص به سمت رقاص زن پرت کرد و با صداي مست و خماري گفت :
- تو ماسک بزن جوليا .
جوليا ماسک را برداشت و با ترس و لرز به چهره زد و با ريتم جديدي رقص آغاز کرد .
انگشتي به در زد زده شد و صدايي گفت :
- مي تونم وارد بشم سرورم ؟
ابدا حوصله پيتر را نداشت ، اما با همان صداي خمار و گيج پاسخ داد :
- بيا تو پيتر _ سپس رو به رقاص ها ادامه داد _ شما ادامه بدين .
پيتر وارد شد و با تاسف به سرسراي خصوصي خيره شد . تحمل اين نگاه پيتر و جملاتي که از پس اين نگاه روانه مي شد را نداشت :
- چي مي خواي که مزاحم شدي ؟
پيتر نيم نگاهي به جوليا انداخت که حالا با ماسکي بر چهره مي رقصيد و گفت :
- داري با خودت چي کار مي کني ؟ به سرسراي سلطنتي بيا ... به اعتراض هاي مردم رسيدگي کن .
از جا برخاست و با عصبانيت به پيتر تشر زد :
romangram.com | @romangram_com