#کریشنا_پارت_198

کريشنا به نقطه اي دور خيره شد و يکي از ابروهايش را بالا انداخت و با نگاهي مشکوک به ايدن نگاه کرد و با لحن ناباورانه اي گفت

:

- من خيلي احمقم آيدن ... چطور مدرک به اين واضحي رو نديدم ... هاران فرار کرد و چون به قلعه غربي وفادار بود و آدريان رو با

خودش برد ... تو اون خائن رو وارد قصر من کردي ... اينم مدرک ... آيدن ... تو مي خواستي اونا فرار کنن ... و اين اتفاق افتاد ... _

اين بار فرياد زد _ تو ... آيدن ... تو باعث فرار آدريان شدي. همش نقشه تو بود آيدن ... نقشه تو لعنتي ...

آيدن يک قدم به عقب برداشت و سرش را به نشانه نفي تکان داد :

- نه کريشنا .. داري اشتباه مي کني .. من قسم مي خورم ... من ... من ...

کريشنا به سمت آيدن رفت و شانه هايش را به شدت تکان داد :

- فقط بهم بگو چجوري ... چطور بريان رو با خودت همراه کردي ... بريان که تمام عمرش رو به من وفادار بود ... _ صداي فرياد

کريشنا درون گوش آيدن زنگ انداخته بود و اشک هايش درست جلوي پاي آيدن به زمين مي چکيد _ اون ازت متنفر بود آيدن ... بگو

لعنتي ... چطور متقاعدش کردي ؟

- کريشنا .. من نقشه فرار اونا رو نداشتم ... خواهش مي کنم ...

- مي کشمتون ... هر دوتون رو ... هم تو و هم بريان رو ....

آيدن به چشم هاي اشکبار کريشنا خيره شد و گفت :

- خودت رو کنترل کن .. خواهش مي کنم ..

اما پيش از آنکه واژه ديگري بگويد ، کريشنا کف دستانش را به شقيقه هاي او چسباند و به چشمانش زل زد . سر آيدن گيج مي رفت اما



با تمام وجود مقاومت کرد . در عالمي عجيب ، خودش را در کنار کريشنا مي ديد که با آدريان خوش و بش مي کردند .... آدريان تاج

شاهي به سر داشت و الويس رداي وزارت پوشيده بود .

" نه ... من به اين اغماي لعنتي نميرم "

آيدن از عمق جان فرياد زد و چشم گشود . مي توانست نگاه حيرت زده کريشنا را ببيند که هنوز با تمام قوايش سعي در بيهوشي آيدن

داشت . سر آيدن چرخيد . آلن و ديانا را ديد که دست در دست کودک کوچکي در يک باغ بهاري مي دويدند . الويس صدا زد :

- آيدن بيا .. به ما ملحق شو ...

آيدن اما فرياد زد :


romangram.com | @romangram_com