#کوه_پنهان_پارت_230

در مقابل چشمای بهت زده بهنود ازش شدم و دستام برای گرفتن همتا که هنوز داشت خفیف جیغ میکشید باز کردم ..

پیمانم وقتی که دید نمیتونه برای همتا کاری کنه .. اونو به من سپرد .

روی تخت نشستم و توی گوش همتا حرف زدم :

_ همتا اروم باش همه چی تموم شد ..

همتا کمی اروم شده بود ولی هنوز جیغ میزد ..

بغض گلوم گرفته بود .. سرنوشت نحس من روی زندگی همتا هم تاثیر گذاشته بود ..

صورتشو با دستام قاب گرفتم :

_ بهم نگاه کن !!

حالم از لرزش صدام بهم میخورد ..وقتی میخوای تکیه گاه باشی باید خودت مجکم باشی .. مثل یه کوه .

گوش نکرد .. این بار بلندتر گفتم .. با تمام وجودم سعی کردم کوه باشم براش :

_ گفتم بهم نگاه کن

بی صدا نگام کرد ..

_ تموم شد .. من اینجام پیش تو .. تموم شد ... باشه؟!!!!

سرشو توی سینه م مخفی کرد و گریه کرد ..

خدایا ... خدایا چیکار کنم که دلم داره میترکه ..

نگام افتاد به روژان که با چشمای اشکی به بدبختی من نگاه میکرد و همراز که برای آ*غ*و*شم بی تابی میکرد ..

دستامو به طرفش گرفت که همراز به سمتم اورد ..

همرازم به آ*غ*و*شم چنگ میزد و خودش و بهم فشار میداد ..

سرمو بین صورت هردوشون گرفتم .. اروم نمیشدن هیچ کدوم ..

توی گوششون لالایی خوندم .. لالایی که مادرم وقتی غصه داشت برام میخوند ..





الا لا لا گل پونه سگ اومد در خونه





چخش کردم بدش اومد خودش رفت و بچه ش اومد





romangram.com | @romangram_com