#کوه_پنهان_پارت_111


مریم _ سارا من میگم این پیمانم بد نیستا !!! خوب حال این بهنود میره تو قوطی ..

_ پیمان که مال تواِ عزیزم ..

مریم _ اِ کی به نامم زدین خودم نفهمیدم .

_ لازم نیست تو بفهمی .. من میدونم که کفتر جلد تو شده .

بعدم چرخیدم روی شکمم خوابیدم .. قرص ِ هنوز اثرش نرفته بود.. سریع خوابم برد .

چند روزی بود سخت درگیر پیدا کردن خونه بودم ..

مولایی اومده بود تهران چند مورد و دیده بود .. اونایی که خوب بودن و به من نشون میداد تا تایید یا رد کنم ..

بعضی ها زیادی کوچیک بودن .. بعضی هام زیادی بزرگ .. من یه خونه میخواستم که هم خودم توش راحت باشم هم بچه هام .. خونه ای نمیخواستم که از ترس مجبور بشم از سگ نگه داری کنم تا امنیتم و تضمین کنه ..

بلاخره بعد از چند روز خونه ی مورد نظرم و پیدا کردم ..

یه خونه ی ویلایی که نمای قشنگی داشت .. یه حیاط خوب و یه باغ نسبتا کوچیک که چند تا درخت بزرگ داشت و انتهای باغ هم یه استخر کوچیک داشت که به واسطه ی درختای بزرگش از دید پنهان بود و راحت میشد ازش استفاده کرد..

ولی مزیت اصلیش این بود که از حیاط جدا بود و نگران افتادن همراز و همتا توی استخر نبودم .. هرچند که همتا شنا بلد بود ولی بازم نمیذاشتم تنها شنا کنه ..

داخل خونه از بیرونش قشنگ تر بود .. از درب که وارد میشدی سمت چپت اشپزخونه بود و روبه روش هم یه سالن کوچیک بود که برای نشیمن مناسب میشد .. سمت راست نشیمن هم یه سالن بزرگ بود که به اشپزخونه دید نداشت و به درد پذیرایی میخورد.

سمت راست درب ورودی هم چند پله میخورد میرفت پایین به یه راهرو میرسید ..

دوتا اتاق خواب دو طرفش قرار داشت .. روبه روی اون هم یه راه پله ی مارپیچ داشت که به طبقه ی دوم میرفت و یه نشمین کوچیک میرسید و یه راهروی کوچیک که به دو تا اتاق خواب ختم میشد .

واقعا دیزاین قشنگی داشت .. ولی راه پله ی مارپیچ منو به وحشت مینداخت .. من بچه ی کوچیک داشتم .. باید خونه م هم مناسب حال بچه هام بود .. و خطری تهدیدشون نمیکرد.. اما مولایی بهم اطمینان داد که میتونم از یه اهنگر بخوام که برای راه پله حفاظ درست کنه .. منم ازش خواهش کردم که تا وسایل و برای جابه جایی اماده میکنم .. اونم حفاظ پله و دور استخرو اماده کنه .

وقتی برگشتم خونه مریم گفت که سوری جون تماس گرفته و خواهش کرده که باهاش تماس بگیرم ..

وای خدایا!! توی این چند روز به تلفن هاشون به بهانه های مختلف جواب نمیدادم ..

از بهنودم خبری نبود ..

داشتم سعی میکردم ازش دور باشم .. نمیخواستم برام مشکلی پیش بیاد .. فقط برای خودم نبود که میخواستم سالم بمونم .. برای همتا و همرازم بود که باید سالم میموندم .. ازشون مراقبت میکردم .

_ نگفت چیکارم داره ؟!

مریم _ نه نگفت ولی از دستت خیلی شاکی بود ..

_ عجب گرفتاری شدیما .. پسره نه حوصله ی منو داره .. نه بچه شو ، اینا به زور میگه بیاین ببینتــتــون .. انگار من جادوگرم که پسر رو جادو کنم .. والا.

مریم که از غرغرای من خنده اش گرفته بود ..

مریم _ فکر خوبیه ها !!

سارا میگم بیا برو پیش این رَمالا بگو یه معجون بهت بدن .. این پسر عاشقت بشه ..

_ اره ه ه ؟! تو که لالایی بلدی چرا خوات نمیبره ؟!

مریم _ برو گمشو .. همه ی دنیا عاشق منن .. من نشده برم جایی و کسی عاشقم نشه .


romangram.com | @romangram_com