#کوه_پنهان_پارت_109
بلاخره مریم همتا رو گرفت و سرو تهش کرده بود و مثلا داشت تنبیه بدنی میکرد ولی همتا داشت ل*ذ*ت میبرد .. کاش همه ی تنبیه ها این طوری باشن .
بلند شدم که برم یه چیزی بخورم .. کم گرسنه م بود از دست اینا داشتم ضعف میکردم .. همون لحظه هم گوشی رعنا زنگ خورد ..
توجهی نکردم .. اگه میخواست خودش بعدا توضیح میداد دیگه .
تو فکر این بودم که چی بخورم که چشمم افتاد به جعبه ی پیتزای روی میز .. ل*بخند پهنی روی ل*بم نشست میدونستم منو یادشون نمیره ..
روی تشکایی که بچه ها پهن کرده بودن دراز کشیده بودیم .. همراز و همتا خواب بودن ولی منو مریم و رعنا خوابمون نمیبرد .. نگاهمون به سقف بود .. ولی تی وی هم روشن بود و مشغول نشون دادن یه فیلم ابکی بود .
بچه ها ساکت بودن انگار میخواستن خودم شروع کنم .
_ بهنودامروز باهام صحبت کرد .
اون دوتا با کنجکاوی سرشون و روی ساعدشون گذاشتن و به من خیره شدن .. چون من وسطشون بودم ، روی هردو به من بود .
ولی من هنوز به سقف نگاه میکردم .
گفت میدونه نتونستم تا حالا ازش جدا بشم .. ازم خواست مدارک و در اختیارش قرار بدم .. تا وقتی که هستش خودش پیگیری کنه .. ولی لطف کرد و حضانت همراز دادبهم .
مریم _ سارا مطمئنی ؟! شاید میخواسته امتحانت کنه .
_ امتحان کجا بود .. همش داشت در مورد شاهین حرف میزد و تعریف میکرد .. ازم میخواست در موردش فکر کنم .. از من خوشش نمیاد .. زوری که نیست.
یه قطره اشک روی گونه ام سر خورد .. چشمام به تنبیه نیاز داشت ، چون نافرمانی زیاد میکرد .
_ حتی توی راه مدرسه هم داشت از شاهین و خوبیاش میگفت ..
مریم _ من نمی فهمم معنی این کاراش چیه .. الان از دوستش برات تعریف میکنه .. دو دقیقه بعد برات سینه چاک میکنه .. بیچاره خان عمو !!
رعنا _ همچینم بیچاره نیست این خان عموت .. در ضمن حقش بود ..نزدیک بود ، هم منو بکشه هم سارا رو .
مریم _ ولی رعنا ، بابک خیلی دوستت داره .
رعنا _ میدونم !!
مریم _ پس چرا این همه اذیتش میکنی .. قبولش کن دیگه
رعنا _ دارم سعیم و میکنم .. انتخاب سخته ، منم از شکست میترسم ..
_ بابک مرد خوبیه .. میتونه خوشبختت کنه .
رعنا _ امیدوارم.
رعنا _ سارا امروز بهنود چی بهت میگفت توی اشپزخونه.
_ داشت در مورد دلیل ضعف هام میپرسید.
مریم _ دیدی گفتم این عاشقته .. اگه نبود که حال تو براش مهم نبود .
خندیدم .. یه خنده ی عصبی
رعنا _ چته چرا الکی میخندی؟
romangram.com | @romangram_com