#کوه_پنهان_پارت_107
حالا تو مومن خدا که معصوم هم نیستی ، ندیده قضاوت میکنی .. حکمم صادر میکنی.
دکتر _ سلام حاجی رستگار .. خوبین ؟!
حاجی _ سلام اقای دکتر .
بعدم به سمت ما اومد.
حاجی _ سلام دخترم .
نمیدونم چرا به دلم نشسته بود .. منو یاد بابا عزیزم انداخته بود .. حرفاش به دلم نشسته بود .. فکر کنم بهنودم تحت تاثیر قرار گرفته بود چون دستاشو از دور من شل کرده بود .
_سلام از ماست حاجی .. شرمنده م نکنید .
بهنود _ سلام حاجی .
حاجی _ دشمنت شرمنده دخترم .. من شرمنده ی روی تو و شوهرت شدم . حلالم کن دخترم .. روم سیاه ِ.. اصلا نمیدونم با چه رویی عذر خواهی کنم .
_ نگین تو رو خدا حاجی ..
حاجی _ پسرم شما حق داری شکایت کنی . من نمیدونم چرا این زن این کار و کرد .. که من توی این مدت از چشمام خطا دیدم ولی از این دختر گلم ندیدم .
به زنش نگاه کرد و ادامه داد
_ مثلا میخواسته مادری کنه .. ولی منو شرمنده ی روی شما کرده .. من هر کاری بخواین انجام میدم ولی مارو حلال کنید.
بهنود _ نفرمایید حاجی .. مهم نیست .. دل خانم من نازک تر از این حرفاست که شمارو نبخشه ..
خانم من !!!
دل نازک !!!
سرم و پایین انداختم .. تا اشک روی گونه هام و کسی نبینه .. تا غم توی چشمام و کسی نبینه .. تا کسی از روی چهرم به سوزش قل*بم پی نبره ..
تو که میدونی دل من ظریف و شکننده ست ..
پس چرا ؟!!
وای خدایا چرا باید با من اینکارو بکنه .. منکه گفتم باشه طلاق میگیرم .. پس چرا داره عذابم میده .. برای کدوم گ*ن*ا*ه نکرده باید اینجوری مجازات بشم .
حاجی _ مرسی پسرم .. لطف کردین .. قدر خانم تو بدون ، به حرف هیچ کسم گوش نده که از این دخترا پاک تر توی این ساختمان پیدا نمیکنی .
بهنود _ حتما حاجی . امیدوارم شایستگی داشتنشو داشته باشم .
دیگه نمیتونستم بایستم .. دیگه نمتونستم خانمی کنم .. دلم میخواست یه سیلی توی صورتش بخوابونم .
همراز و از ب*غ*لش گرفتم و برگشتم خونه ..
با مولایی تماس گرفتم و براش توضیح دادم که سریع برام خونه ی ویلایی و پیدا کنه .. دیگه نمیتونستم این ساختمون و با ادماش تحمل کنم .. سرم درد میکرد .
روی تختم دراز کشیدم .. میخواستم بخوابم ولی تصویر بهنود از ذهنم پاک نمیشد . تا چشمامو میبستم چشمای اون میومد توی ذهنم .. یه حس خاصی نسبت بهش داشتم .. عشق نبود .. دوست داشتن نبود .. اینو مطمئن بودم چون تجربه شو داشتم .. تجربه ای هنوزم یادش اتیشم میزنه .. و باعث میشه که دیگه سمتش نرم .. اونم اولش همین طوری شروع شد ... حالا بهنود .. دیگه تحملش و ندارم .
ولی خوب قابل انکار نبود اینکه حس خوبی داشتم .. حس حمایت شدن از طرف بهنود بهم ارامش تزریق میکرد ..
romangram.com | @romangram_com