#کوه_پنهان_پارت_105
خانم درستکار _ دیدید اقای دکتر نتونست تکذیب کنه !! من از روز اولم گفته بودم که صلاح نیست فرد مجرد در ساختمان باشه .. مخصوصا ایشون که مطلقه هم هستن و خیلی از محدودیت هارو ندارن !!!
دلم میخواست بکشمش .. اشغال عوضی که ابروی هرچی مومنِ خدارو برده بود .
چه حق به جانبم صحبت میکرد ..
پوزخندی زدم .. رو به اقای رستمی سرایدار کردم .
_ اقای رستمی میشه یه زحمت بکشین با پلیس تماس بگیرین ..
و رو به خانم درستکار ادامه دادم ..
_ من امروز باید تکلیفم و با این خانم پاک مشخص کنم . و ال*بته اگر کسی دیگه ای هم این ادعا رو داشته باشه ..
و منتظر به همسایه ها نگاه کردم .. هیچ کدوم حرفی نزدن .. اما معلوم بود که نمیتونن بین یه خانم سن دار محجبه و یه دختر معمولی قضاوت کنن .
دکتر _ خانم یوسفی .. خواهش میکنم ما جمع شدیم که این مسئله رو خودمون حل کنیم ..
_ اقای دکتر و همسایه های عزیزم .. امیدوارم قبول داشته باشید که من در این چندین ماه که تو این ساختمون زندگی کردم .. نه برای کسی مزاحمت ایجاد کردم .. نه با کسی کاری داشتم .. که اگه غیر از این باشه من حاضرم بهتون ثابت کنم .. و حتی عذرخواهی کنم .
اما نه به این خانم و نه به کس دیگری ربطی نداره که من چه کسی رو به خونه م راه دادم .. من برای پذیرایی از مهمانانم از هیچ کسی اجازه نخواهم گرفت .
رستگار _ بله مزاحمت نداشتن .. فقط شب و نصف شب میان خونه .. من از ترس این خانم نمیتونم همسر و پسرمو تنها بذارم .
از بین دندونای کلید شدم غریدم _ ساکت شین خانم .. هی من چیزی نمیگم شما پاتونو از گلیمتون درازتر میکنید .
رستمی _ چه کار کنم اقای دکتر تماس بگیرم .
_ بله اقای رستمی تماس بگیرین ..
رستگار _ بله تماس بگیرین برای همه مشخص بشه این خانم چیکارست ؟!!
به نفس نفس افتاده بودم .. بازم اون ضعف لعنتی سراغم اومده بود .. داشتم میوفتادم که دستی دور کمرم حلقه شد ..
بهنود بود همراز و توی ب*غ*ل داشت .
بهنود _ اروم باش سارا .. الان وقت ضعف نیست ..
نمیدونستم از شنیدن صداش خوشحال بشم یا ناراحت ؟!
بازم جایی که داشتن لِه م میکردن حضور داشت .. من حاضر بودم بمیرم ولی بهنود شاهد این چیزا نبود .
رستگار _ واقعا قباحت داره .. شاهدم از غیب رسید !!!
بهنود _ خانم میشه بدونم خانمم چیکار کرده که شما نمیتونید پسرتون و تنها بذارین .
من خودم شوکه بودم ..چه برسه به ساکنین
دکتر کاملا جا خورده بود _ خانومتون ؟! خانم یوسفی ایشون همسرتون هستن ؟!
منتظر به من نگاه کرد .. ولی من هنوز توی شوک حضور بهنود بودم .. جوابی ندادم .. بهنودم با یه فشار به پهلوم ازم خواست توضیح بدم.
_بله ایشون اقای بهنود وحیدی همسرم هستن .
romangram.com | @romangram_com