#کوچ_غریبانه_پارت_245

دختر همسایه لبخند زنان پیشنهاد عمه را قبول کرد و بدون رودربایستی وارد آشپزخانه شد.

کمی بعد صدای او را از پنجرۀ آشپزخانه شنیدم که با لحن دوستانه ای گفت:

-آقا مسعود،ببخشید من هر چی می گردم ظرف شکرو پیدا نمی کنم.

مسعود بچه گربه را در آغوش سحر گذاشت.با هم به سمت ایوان می آمدند که در جواب گفت:

-شکر لازم نداره،شربتش به اندازۀ کافی شیرین هست.

دوباره صدای او را شنیدم:

-پس اگه خوب نشد تقصیر شماست.

مسعود همراه با نگاه گذرایی تبسم کمرنگی به او تحویل داد:

-باشه،مسئولیتش با من.یک آن سرم داغ شد.انگار تمام خون بدنم به سرم هجوم آروده بود.برای اولین بار احساس کردم دارم از حسادت می ترکم.سحر از پله ها بالا دوید و گربۀ تپلی را نشانم داد:

-مامان ببین چه قدر قشنگه!

romangram.com | @romangram_com