#کوچ_غریبانه_پارت_237

-چرا،بیرون منتظره.می خوای بگم بیاد پیشت؟

-آره بگو بیاد،دلم براش تنگ شده.

از کنار تختش آهسته راه افتادم.حال دگرگونی داشتم.در همان حال از میان دو نفری که کنار تخت بغلی ایستاده بودند چشمم به بیمارشان افتاد.ظاهرا پسر جوانی بود که بیماری او را به شکل پیرمردی درآورده بود!سرش کاملا تاس و استخوان صورتش کاملا بیرون زده بود و حالت وحشتناکی پیدا کرده بود!به سختی نفس می کشید و با هر نفس قفسۀ سینه اش بالا و پایین می رفت.نگاهم را از او دزدیدم(یعنی ناصر هم تا چند وقت دیگه این شکلی می شه؟)نباید به این فکر می کردم.نفسم سنگین شده بود.شاید از ترس مرگ بود.در این اتاق بوی مرگ به راحتی حس می شد.

***

روز بعد سر ساعت انجا بودم.سحر را به پدرم سپردم.او طاقت دیدن حال و هوای آن اتاق را نداشت.این بار چند نوع کمپوت را همراه داشتم.روز قبل از پرستار پرسیده بودم(مریض ما می تونه چیزی بخوره؟مثلا کمپوت،آبمیوه،یه چیز که یه کم تقویتش کنه؟)در جواب گفت(اگه میل داشته باشه چرا که نه...اتفاقا اگه بخوره براش خوبه،ولی معمولا دردشون اون قدر زیاده که جز به مسکن قوی به هیچی میل ندارن.)با این حال من سعی داشتم کمی از آب کمپوت هلو را به خورد او بدهم.تا جایی که خاطرم بود او بین میوه ها به هلو علاقۀ زیادی داشت.

-دلم نمی یاد دستتو رد کنم،ولی اگه بیشتر بخورم حال تهوع بهم دست می ده.

با دستمال کاغذی کمی رطوبت اطراف دهانش را گرفتم و ظرف کمپوت را کنار تختش روی میز گذاشتم:

-باشه اجبارت نمی کنم.هر وقت احساس کردی تشنه ای بگو از آبش بهت بدم.

-به مسعود خبر دادی؟

-آره دیروز تلفنی بهش گفتم.اونم مثل من از شنیدن این خبر خیلی جا خورد...باورش نمی شد.

romangram.com | @romangram_com