#کوچ_غریبانه_پارت_220
قیافۀ پدرم مستاصل به نظر می رسید.انگار او هم نمی دانست که در جواب چه بگوید.با حالت پیدایی ازرودربایستی گفت:
-والا چی بگم آبجی؟اگه بگم باشه مانی فکر می کنه از وجودش خسته شدم،اگه بگم نه حتما شما ازم دلخور می شین،پس من هیچی نمی گم ریش و قیچی رو می دم دست خودش که هر جور دوست داره تصمیم بگیره.
زهرا گفت:
-اگه مانی این پیشنهاد و قبول کنه همۀ ما رو از نگرانی در میاره باورتون نمی شه تو این دو هفته ای که شهلا اینا از اینجا رفتن هر روز یا من اینجا بودم یا عزیزو بردم خونۀ خودمون...مسعود همیشه ساعت دو سه بعد از ظهر می رسه خونه اطمینان نمی کنم عزیز و تمام روز با این حالش توی خونۀ به این بزرگی تنها بزارم.ولی بالاخره چی؟به قول مسعود تا کی می شه این جوری زندگی کرد؟عاقبت باید یه فکر اساسی کرد.
داشتم از خودم می پرسیدم(این فکر اول به مغز عمه خطور کرده یا در واقع پیشنهاد مسعود بوده؟)چون بقیه را منتظر دیدم گفتم:
-عمه جونم شما همیشه به من لطف دارین و می دونم از محبتتونه که قبل از همه به یاد من افتادین.ضمنا اینم بگم که واسه من نهایت خوشبختیه که بیام در جوار شما زندگی کنم ولی با وضعیتی که من الان دارم نمی تونم این پیشنهاد و قبول کنم چون برام مثل روز روشنه که بعدش مردم چه حرفایی که برام درنمی یارن.واسه همین مجبورم درخواست به این خوبی رو رد کنم.
شهلا گفت:
-ای بابا مانی جون اگه آدم بخواد به حرف مردم اهمیت بده که اصلا نباید زندگی کنه،باید یه چاله بکنه بره توش بخوابه.
-تو راست می گی شهلا جان،ولی چه کنم که بعد از این همه سختی بدبختی که به سرم اومد،این قدر حساس شدم که دیگه نمی تونم نسبت به همه چی بی تفاوت باشم.
romangram.com | @romangram_com